Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

1- دیروز به کشف مهمی نائل شدم!
"در دنیا نیست زیبایی و نظمی مگر از دلِ ضد خود بیرون خزیده باشد"
نمی خوام از این اراجیف تارانتینویی (اینجا اراجیف معنی متعالی ای داره و بیشتر بر می گرده به فرم حرف زدن تارانتینو که این حرفای مهم رو مثل یه مشت آشغال از دهنش پرت می کنه بیرون) که حرف از نمی دونم رستگاری از دل خون و فلان و ایناست بزنما نه، ینی راستشو بخواید همونه در اصل، ولی دیگه خسته شدم از اون ادبیات که همه جا هی داره بلغور می شه.
این رو حالا فعلن نمی گم چی شد که رفتم به سمتش ولی کم کم خودشو بهم مالوند و دیدم داره باورم می شه، و شد! گذشت و یادم اومد مدتی قبل از قول براهنی هم، همچین مفهومی خونده بودم. آقای براهنی تو رساله حافظ از الگوی قربانی هایی می گه که برای شکل گیری یک کل برتر و زیبا فدا می شن. براهنی از کودکانی که قبل از تولد موسا قربانی شدن مثل قربانی هایی یاد می کنه که تمام زورشون تو موسا جمع شد و بساط فرعون رو از هم پاشید؛ همین طور از آلهه هایی که پیش از اسلام توسط اعراب پرستیده می شدن بعنوان قربانی های راه یکتاپرستی و سر برآوردن الله بعنوان یگانه پروردگار و... . از قول شاملو و یه تکه از شعرش که می گه:
در برابر تندر می ایستند/خانه را روشن می کنند./ومی میرند.
این حرفا رو می زنه:
کودکی است که می میرد تا یک الله پایدار بماند، و از سوی دیگر حافظ غنی تر و قوی تر بشود. در واقع او در برابر تندر می ایستد، خانه را روشن می کند و می میرد. آن خانه روشن، حافظ است. اگر الله از آلهه فراروی می کند، اگر موسی از کودکان فراروی می کند، حافظ از شیخ روزبهان و حتی منصور فراروی می کند. گرچه خودش در ارتباط با الله همان موضوع را دارد که که کودکان در برابر موسی، آلهه در مقابل الله و روزبهان در مقابل حافظ.
حالا من می خوام حرفی بزنم در ادامه. این چیزیه که فعلن بش رسیدم. اگر دیدید تو دنیا جایی خلاف این الگو برقراره، اون جا، اون شخص، اون چیز یا هرچی... اون فرمون دستشه یا وصله به کسی که فرمون دستشه.
2- نمی دونم وسط این همه درس و این همه حجم مطالعه که باید تو این چند روز امتحانشونو پس بدم براشون چرا دستم به خوندن اونا خیلی کم می ره و عوضش "خوشی ها و مصایب کار" الن دو باتن رو باز کردم و غرق خوندنش شدم. گشتم دنبال یه شغل مرتبط به رشته م و رفتم سراغ حسابدار. ببنید چی نوشته توش در توضیح اینکه قوانینی تو اساس نامه  شرکت هست که آزار و اذیت جنسی از هر نوع رو تو محیط کار تحمل نمی کنن:
بروز حسادت در شرکت هیچ شگفت انگیز نیست. در طول تاریخ، هر جامعه ای ناچار بوده هیجانات جنسی را مهار کند تا همه کارها انجام شود. این فقط باور ساده لوحانه ما به معقول بودن خودمان است که نمی گذارد تشخیص دهیم شیوه های قدیمی سرکوب امیال شهوانی تا چه حد باید در اساس نامه های رفتار حرفه ای مان پنهان باشد.
اگر این دو نهاد (منظورش همون شرکت حسابداری و کلیساست که چند پاراگراف قبل تر ازش حرف زده) جرایم سنگینی را برای کسانی در نظر گرفته اند که نشانه های رفتاریِ خاصی را به نمایش می گذارند به این خاطر است که هر کدام مرکز گرامی ترین ارزش های جامعه خویش بوده یا هستند: آموزش های مسیح از یک سو و پول از سویی دیگر. پول برای اداره مثل خدا برای صومعه است؛ و تمنای جسمی چه در سیاست آزار جنسی محکوم باشد چه با معیار گناه و شیطان، به یک اندازه کفرآمیز است. چون جرئت کرده مقاصد شرعی را انکار کند و گستاخانه این معنای ضمنی را برساند که ممکن است در جهان عناصر ارزشمندتر و جذاب تری نسبت به قیمت سهام یا منجی وجود داشته باشد.
3- نامرد چنان می گه"باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست" که قلب آدم از جا کنده می شه. دلبر پا می شه میاد اصن.
4- با تشکر از دوست عزیزم دیونیسوس!

  • احسان

اوه مارسیا!
دوست دارم زیبایی بلند طلایی ات
در مدرسه ها تدریس شود
این طور بچه ها یاد می گیرند
خدا مثل موسیقی
زیر پوست زندگی می کند
و آوایی مانند چنگ آفتاب دارد
دوست دارم کارنامه مدرسه ها
این طور باشد:
بازی با چیزهای شیشه ای ظریف A
جادوی کامپیوتر A
نامه به آن ها که دوست می دارید A
فهمیدن درباره ماهی A
زیبایی بلند طلایی مارسیا! +A

ر.براتیگن


پیانو، شوبرت

  • احسان

صبح زمستانی مقدسی بود. دهه، هفتاد بود، هفتاد خودمون. من، محمد، مرتضا، و حید و حسین. حسین همسایه بود. سال ها، پشت داشتیم برای هم و نگاه آشنا. مقصد توچال بود. بابا کاری داشت و لطفی کرده بود و ما هم مشمولش شده بودیم. شب قبل از ذوق توچالِ فردا، ور ور کوتاه کردیم و زود خوابیدیم. حسین تنها بود و همه خانواده برای مراسم مرگ پدربزرگ، سبزوار بودن. صبح شد. ما، توچال. همین. قصه من همین بود. چون تمام خاطرم انباشته شده از مردمانی که گویا خبری از سرو روان ندارند...
تمام خاطرم انباشته شده از نمایی که می رسیم پای معرکه ی توچال و از شیشه جلو دارم محوطه وسیع رو می بینم و آسمان بغایت خاکستری که از ایستگاه پنج به بالا رو زیر بارش گرفته. بهمن ماهه.
تمام خاطرم انباشته شده از تصویر پارکینگ بزرگ، که سرها خم شده بودن و قله رو دید می زدن ،که دست ها به اکراه از بغل بیرون می اومدن، که درسته سرما سخت سوزان نشده بود هنوز ولی صدایی هم گر شنیدی صحبت سرما و دندان بود.
اون روز انباشته شد از پرسه های بی هدف و تصاویر محو بچه ها که به دلیلی مسخره م می کردن و صداهای دور. از دست های تو جیب و لبخندای پت و پهن و ها کردن ها و چای تو برف خوردن ها و هسته خرما پرت کردن تو لیوان ملت از ایوون قهوه خونه ولی...
ولی خاطرم انباشه شده از صدایی که می خوند راحت فزای هر کس محنت رسان من کو...

  • احسان

من یه سیستمی دارم به اسم راه پیمایی های طولانی مدت، ادای یارو رو در نمیارما، جدی می گم! نمی دونم چقدر با فرهنگ شافل و شافلینگ آشنایی دارید. من تو این پیاده روی های طولانی مدت که البته حالا خیلی هم مدتش عجیب و غریب نیست هدفون فیلیپس خود را بر گوش گذاره و بهمراه پخش موسیقی تلفن همراه که برای صرفه جویی در مصرف باتری معمولن در حالت آفلاین یا برون خط(!) قرارش می دم، مثل همیشه پخش رو روی حالت شافل قرار می دم و نمی دونید چه کیفی می ده، حس می کنید داره بهتون وحی نازل می شه. یکی از نمونه هاش که بجون خودم دروغ نمی گم تکرار این قضیه ست که بارها وقتی می خواستم از پله های مترو بالا بیام صدای محسن چاوشی تو هدفون می پیچید که: من با زخم زبونات رفیقم... خب تعریف شما از وحی چیه؟

بعدشم راهی کوی و برزن می شم. حالا مسیر می تونه تو همون شهر خودمون (چقدر ضایع گفتم!) باشه چه تو مسیر رفت و آمد به کار. این اواخر حتا از میدون شوش به راه آهن هم بوده، از نواب به انقلاب هم بوده و بیشتر دیگه تو ولی عصر اونم نه ونک به بالاها، پارک وی به بالا. امان از این اتوبوس های BRT و شلوغی افسارگسیخته ولی عصر که منو تو ایستگاه پسیان مجبور به پیاده شدن می کنه و راه می افتم هدفون به گوش.
از بغل یه جایی رد می شم که نمی دونم چی هست هنوزم و از این ماشینای راه بازکنی در ابعاد کوچولو توش داره که روی اون یاروشون که راهو باهاش باز می کنن نوشته بلیزارد! اونم نه بلیزارد معمولی، همون بلیزاردی که وارکرفت درست می کنه، بعله! جلوتر اون دست خیابون کتابفروشی نشر باغ واقع شده(!) که باس مواظب باشم نزدیکش نرم تا بخاک رنگی نشینم بیشتر از این، بنده به یک بیماری دچار شدم تازگیا موسوم به کتاب خریدن بیش از حد، نه که حالا همه رو زودم بخونما و نه که بخرم انبار کنم فقط ولی هی دارم می خرم و نمی دونم چی به سرم میاد آخرش! جلوتر اما همین ور خیابون یه شیرینی فروشی هست که جلوش یه بابای ترکی می شینه و ساز می زنه از اینایی که موسوم هستن به "عاشیق" و یه اصالت دلچسبی هم داره تو صداش که شرط می ابندم هر وقت بشنوید یهو تو یه تونل زمانی سفر می کنید و تو وسط یه قهوه خونه (مثلن تو تبریز) اونم دم راه آهن خودتونو پیدا می کنید و نور چراغ زرد و دیوار های ترجیحن سبز مغزپسته ای شایدم آبی آسمونی از اونا که قدیما بود (مثل خونه آقاجون من) و نصف پایین دیوار با نصف بالا رنگش فرق می کرد و با یه "ماژیک" اینا رو از هم سوا می کردن... و شما هم راحت می تونید ترکی صحبت کنید، شک نکنید. اما یه کم قبل تر از این عاشیق، یه نوازنده دیگه هم هست که ویولون می زنه و گیساشم اینجوری از پشت بسته ریش داره و میانسال هم هست. من یه فانتزی غریبی نسبت به این مرد دارم اونم اینه که یه روز که خیلی خسته و گرفته ام می رم کنارش رو صندلی می شینم و سیگاری می کشم و شایدم باهاش حرفی زدم و اونم ساکته و با سازش جوابمو می ده و پا می شم می رم و حالم خوب شده بعدش، اینم از دنیای بوبن بیرون اومده ها، عاشقان دانند، آره داداش عاشقان دانند. اما بعد می رسم به میدون و از شلوغی گذر می کنم و می مونم که از وسط بازارچه رد بشم و هی عصبی بشم که چرا این زنای میانسال خونه دار انقـــــــــــــدر کند راه می رن و به همه چی به دید خریدار نظر می ندازن و بعد از ده دقیقه از اون ور بازارچه بیرون بیام یا از پیاده رو برم و سه سوت برسم به محل تاکسی ها. معمولن از پیاده رو می رم ولی وقتی سر حال باشم قطعن قرص قرمز رو انتخاب می کنم و از "بازارچه تاریخی تجریش" عبور می کنم. تو در ورودی و پیچ اول یعنی قبل از پله هایی که می رن سمت تکیه ی بازارچه پره از بوی ترشی از انـــــــواع مختلف که هر روز نفرین می کنمشون و رد می شم. بعد از پله ها تکیه بازارچه ست که تو روزای غیر عزاداری محرم، می شه میوه و تره بار و کیف فروشی و قهوه خونه و دیزی سرای تکیه و یه سری کسب و کار دیگه. از زیباترین و برادرترین جاهای این دنیاست برای من این میدونچه. بعد که وارد بازاچه می شم دیگه همه چی پیدا می شه و تو اون زمان بیشتر مشغول ابراز پشیمونی و نثار بد و بیراه هستم که چرا باز خودمو گرفتار این ترافیک انسانی کردم!

پ ن: این عکس رو گذاشته بودم برای وقتی که آلبوم دادم بیرون این بشه جلدش!

  • احسان

غم، آستانه ی دنیاهای تازه است. مسافری که از روز و روزگار خودش راه می افتد از این دروازه باید بگذرد تا به احوال نو برسد. آستانه ای که پسِ ستوه از روزمرگی ایستاده و مسافر تا از پناه آن عبور نکند از دنیای کوچک خودش دور نمی شود. غم دروازه ای ناشناخته است که گاهی نزدیک می آید و صبورانه منتظر می ماند که شاید از درونش عبور کنیم و در ماندن گیر نیفتیم. مردمان روشنِ قدیم این حرف ها را می دانستند اما حالا که فقط حساب و سود را بلدیم یک آدم چطور ممکن است غم اختیار کند؟ اختیار کردنِ غم ترکیب غریبی است. خریدنِ آگاهانه ی اندوه به نظر نابلدی می آید. ناشیانه سرمایه گذاشتن است. چرا یک نفر از همه ی کارهایی که در یک روز می شود بکند، نقلِ روایت مصیبت را انتخاب کند؟ برود به جایی که به گریه دعوتش کنند؟ چطور می شود یکی لباس بپوشد از خانه بیرون بیاید و برود به نوعی مهمانی که برایش نوحه بخوانند؟ چرا خیال بسپارد به نقالانی که اتفاق سهمگینی را تصویر و مجسم می کنند؟ چطور یک نفر ممکن است انتخاب کند که خود را در معرض یک تراژدی قرار بگذارد؛ نزدیکِ مرگ و خون و اشک.

ما هرسال این روایت را انتخاب می کنیم چون به  آن نیاز داریم. به حماسه و شکوهی که اتفاق افتاده باشد محتاجیم. ما همیشه در این وقتِ سال به مرور روایت باورپذیرِ ارادت و ایستادن و مرگ نیاز پیدا می کنیم. مثل دوباره خواندن کتابی که یک بار عبارت خوبی در آن پیدا کرده باشی. شناگر در واگرایی طولانی مان، جذبه ها و سامان گرفتن های مردمان این قصه را می خواهیم. دل مان پیوستن های بی گسست می خواهد. خیمه ای که بپذیرد و رها نکند. این دور ایستادن و فاصله گذاری با همه کس و همه چیز، این واگراییِ طولانیِ ما یک جایی باید تمام شود. «هفتاد بار اگر بمیرم با تواَم» دل مان می خواهد. این وقت سال همیشه دوست داریم کسی تعریف کند برادری امان نامه پس می فرستد. به علم هایی که نمی افتد محتاج می شویم، به مشک هایی که با دندان بگیرند و با چشم و دست و سینه ی  خونی هم رهایش نکنند. «وای بر من، زنده باشم و تو بمیری» دل مان می خواهد، صفت های مطلق، بی تأویل و بی دروغ، وفاداری های شگفت، جذبه های پایان ناپذیر.
این نقلِ مصیبت، این آستانه ی اندوه را انتخاب می کنیم چون پی لحظه های دور از دسترس می گردیم. دنبال کسی که برای همیشه اسم مان را صدا کند. مرد سر سفره نشسته. ناگهانی صدایش می کنند. پسر رسول او را خوانده. دلش نیست که برود. بار و بنه، مال و منال، زن و غلامان این جا هستند. کوتاه می رود. سفره هنوز پهن است که بر می گردد. رهاست. ناگهان دلش پیش هیچ چیز نیست. زنش را طلاق می دهد و می رود که پیش چشم پسر رسول بمیرد و ما همین را دل مان می خواهد. آدم گاهی دلش می خواهد یکی سر و سامانش بدهد. و کُلّ حَی سالک سبیلی.


نقل از "همشهری داستان" آذر


تنهایی - فرهاد فخرالدینی

  • احسان

This is your life

۱۷
آبان

- دنیا جای سستیه، ما آدم ها هم موجودات سستی هستیم. اگه به این باور نرسید هیچی نمی شید. بارها تو گوش ما خوندن که بابا شما موندگار نیستید، قطعن خواهید مرد. روزگاری افتادم به پرس و جو از ملت که شما باور دارید یه روز می میرید؟ جالب اینکه تقریبن همه ی اون حدود ده نفری که ازشون پرسیدم جواب مثبت دادن ولی ته دلم مطمئن بودم خیلی خوشبینانه یک یا دونفرشون اصلن متوجه هیبت سوال من شدن و همینجوری جواب دادن. ما ها باور نداریم که یه روز می میریم. یه بار داشتم به ساندترک "فایت کلاب" گوش می دادم که تو این ترک که حرفای تایلر بود شنیدم وسطش تایلر گفت :
you have to realize that someday you will die,
until you know that you are useless
می تونم بگم برای اولین بار به شدت این حرف پی بردم!
برام نوشتن که:
حضرت امیر از یکی از یارانشون می پرسند:
.بهترین غذا چیه؟
میگه عسل
.استفراغ زنبوریست! بهترین پوشش چیست؟
میگه ابریشم
.مدفوع کرمیست! و بهترین لذت چیست؟
میگه جماع
دخول نجسگاهیست در نجسگاهی!

- فیلم (نمی دونم ترجمه ش چقدر خوانا باشه) "انجمن خواهری شلوار سیار" رو ببینید. تو یکی از شبه اپیزودهاش یه دختری به اسم لنا واسه تعطیلات می ره به دهکده ساحلی اجدادش تو یونان و درست مثل بقیه دوستاش قراره اتفاقاتی براش بیفته و تغییراتی کنه و از این حرفا که خب در این زمینه چیز خاصی نداره و می شه گفت فیلم در این زمینه تکرار مکرراته ولی این خانم لنا، تو همون پروسه ش با یه پسر یونانی آشنا می شه که اونم تو تعطیلات اومده بوده اونجا و ماهی گیری هم می کرده و یه شب پسره دعوتش می کنه به قایقش و قایق تو یه نور آبی، با چراغ های زرد تزیین شده بود و دم اسکله پارک بود...
توضیح من تا همین حد بود که اگه خوشتون اومد برید خودتون ببینیدش. فقط یه گریزی می زنم به این پست در این رابطه!
- دیشب بود که بعد از شنیدن روایاتی از یه بابایی مبنی بر خاطراتش از ریدن کفترها روش در برهه های مختلف، رسیدنم به برنامه نمایش فیلم مستندی درباره جناب مستطاب نجف خان دریابندری به تاخیر افتاد و ده دقیقه بعد از شروع فیلم رسیدم به خانه هنرمندان و دیدم سالن پره و جای ایستادن تو آستانه در هم نیست، ولی چند دقیقه صبر کردم و بزور نگاهی به پرده انداختم تا شاید فرجی بشه، تو همون چند دقیقه دیدم استاد داره می گه که من حرفی ندارم بزنم، یه سری ترجمه و نوشته دارم که خب برین همونا رو بخونین، تو خودشونم مقدمه داره یه چیزایی نوشتم، اگه می خوای من از چیزایی که زمان ترجمه و اینا اتفاق افتاده بگم من از اونا نمی تونم حرفی بزنم، من حرفی ندارم بزنم!

همین جوری مونده بودم که خب مگه زوره رفتی مستند ساختی از طرف؟ ده بار تو همون چند دقیقه گفت که من حرفی ندارم بزنم و منم راه افتادم سمت خونه دیگه، گفتم چه کاریه؟ جا که نیست، پرده رو هم که نمی شه دید، اینم که می گه من حرفی ندارم! از طرفی هم کرمی داشتم تو وجودم که حاکی از علاقه م به شنیدن حتا همین "چیزی ندارم بگم" های نجف خان بود ولی دیگه رفتم. من زیاد ازش چیزی نخوندم و فکر می کنم فقط سه تا ترجمه خونده باشم ولی از همون اولین چیزی که خوندم یعنی ترجمه "رگتایم" دکتروف، پیش خودم می گفتم این بابا از اون عوضیای حرفه ای باس باشه، خوشم میاد ازش. البته از این هم نگذریم که تو ترجمه ی "پیرمرد و دریا"ش با اون واژه های جنوبی مستعمل تو کارش اعصابمو خورد کرده بود و نمی دونید با چه مشقتی وقتی می خوندم "بمبک" تو ذهنم اون موجود رو تصور می کردم. البته هرچی ضعف کوچیک تو کارش بوده باشه تو ترجمه ی سوپرشاهکارش از "وداع با اسلحه" محو می شه و طلای خالص دست آدمو می گیره. حالا کتاب "هکلبری فین" رو هم تو نوبت دارم ازش.

تو اون خیابونی که منتهی می شه به چارراه فرصت و بعد می پیچیم تو خیابون طالقانی یه دیوار کوتاه هست، از لحاظ ارتفاع منظورمه، دفعه اولی بود که تو اون ساعات از اونجا رد می شدم و هوا تاریک بود، آسمونم صاف بود و یه سری ابر ملایم توش بود فقط، راه رفتن کنار اون دیواره و دیدن آسمون تو پس زمینه ش بقول خود نجف از قول همینگوی "خیلی خوش بود". نمی دونم اون وسط چرا هی این رفته بود تو مخم که چقدر اینجا شبیه بغداده! اونم نه بغداد الان ها! بغداد فانتزی قدیم، هی چشمم مواظب بود بر و بچ "خلیفه" با اون کفشای نوک بالا و صورت های نقاب زده و خنجر های داس شکل نیان بگیرن ببرنم!

- یه چیز دیگه هم بگم، تو اجرای بم سوپرگروه شهناز از آهنگ "مرغ سحر" هنوز همایون شجریان اونطور که باید و شاید دستی تو  آواز بلند نکرده بود و وردست پدرش و حسین علیزاده و کیهان کلهر (حقا که سوپرگروه بودن) یه آوازی می خوند. تو این مرغ سحر خونی، همایون یجا شروع می کنه بخوندن که:

نوبهار است،گل به بار است، ابر چشمم ژاله بار است

بعد ما پیش خودمون می گفتیم آخی، ببین چقدر صداش شبیه خود شجریان شده، اونجا بود که یهو خود استاد وارد صحنه می شد و می خوند:

ایــــــن قفس چـــــون دلم تـــــنگ و تـــــار است

یعنی می خوام بگم تفاوت و سر بودن صدا چنان چون سیلی خورد تو صورتمون که ناخودآگاه اشکمون سرازیر شد. ناخودآگاه دیدیم آره، این قفس واقعن تنگ و تار است. برید این اجرا رو نگاه کنید و سر این قسمت هم بگید راس گفت احسان.

پ ن: خانه هنرمندان همچنان آکنده بود از موجوداتی اکثرن رقت انگیز که هر دفعه پامو می گذارم توش باید مواظب باشم دست و بالم بهشون نگیره و بعدش برم کفاره بدم! اصلن آدم از خیر سیبیل گذاشتنم می گذره دیگه. پیف پیف

پ ن2: قصد پی نوشت قبلی کاملن توهین بود!

  • احسان

یحتمل بر ما  فرض می دانید کنون که خزان فرا رسیده نبشته ای بنگاریم به اصطلاح "خزان نبشته" (در قاموس ما، آبان مترادف است با خزان) اکثر یادهایی که از پاییز داریم یادهایی رنگ و رو رفته اند، چونان برگی در زیر پای عابران، چرا که هنوز چَشم باز نکرده تا نگهی بر رخ رنگ رنگش افکنیم که رفته اش می یافتیم. از آمال در ظاهر معمول و در باطن، دورِ ما دمی رَه پیمودن و از پی آن دمی آسودن میان خیابان ولی عصر  بود. دورانی بود گذری بر آن مسیر داشتیم لیکن ماشینِ دودی بود و زندانِ ایستگاه ها و قس علی هذا

سال ها در خیال آن بودیم آنگاه که آتش تموز  تمام شود و مادر آسمان پس از گذران آبستنی اش سپیدبچِگانی در دامان خَلق سپرَد، ما نیز نانِ شبی در کوله خود انداخته و آوازخوانان رهسپار دیار پارک وی شویم (حاجت به توضیح نیست که از پارک وی به پایین راست کار ما نمی باشد) آوازخوانان را از این رو ذکر کردیم که درست که آن زمان که پورکوپاین تری و این ها هم اختراع شده بود ولی ما حال عجیبی با صدای خود می کردیم و به نکرگی آن هنوز واقف نشده بودیم.
تا هجده بهار که از عمرمان گذشته بود پاییزانمان همه بچنگال دژخیمان مکتب و درس به باد فراموشی سپرده شده بودند و فقط گاه گاهی پرسپکتیوی از توصیفات مذکور داشتیم!
علی ای حال چرخ روزگار ما را رساند به ایستگاه شیراز و در آن دیار هم گهگاهی مزه هایی از ظرف پاییز می چشیدیم و بویی و باغی و آشی و ... فلذا آنچنان هم که گفتیم ناکام نماندیم و با بلوار زند زلفی گره زدیم، چند!
اما باز تهران! تهران و بعد از آن لواسان، منزل ما بود، در آن نزول می کردیم و قرار می گرفتیم. در این چند صباحی که باز در شهر خود زیستن می کنیم هنوز هم بدنبال خزانی بی خز می گردیم و هر سال تا نوبت به برگ ریزان و چهره گلگون کردن می رسد سیلی از احساسات صدتا یه غاز از هر سو هجوم می آورند...
حال که این نبشته را یارای تمام شدن نیست امید دارم قدمی چند برداشته باشم در شرح احوالی که در پاییز، برَم گذشته بی آنکه بقول معروف جلف بازی از خود منتشر کرده باشم، که بعدها عقبم بگویند شرم باد این پیر را

 

- So Fell Autumn Rain -


  • احسان

از همون لحظه که رفتم تو اتوبوس خط BRT (سلام بر بهروز) به طرف تجریش، هی تو جنب و جوش بودم، می دونستم چیزا یه رنگ دیگه گرفتن، خوب تر شدن، ایستاده بودم، حتا تو ایستگاه ونک هم که کلی آدم هر دفعه پیاده می شن و جا خالی می شه این بار کسی پیاده نشد و من همینطور ایستاده بودم ولی خوب بود!

وقتی جا خالی شد و نشستم هم رفتم سراغ کیفم که یه چی خوندنی دربیارم! دمیان تازه تموم شده بود و رفتم سر وقت همشهری داستان و روایت های خوابگاهی رو خوندم...رسیدیم تجریش!
خوبه، راننده ی تا حدی محبوبم هم اونجاست و از همه بهتر اینکه جام تو تاکسی، وسط نیفتاده و نشستم بغل پنجره. این آقای راننده محبوب ما تو خط تجریش لواسون همچین سبزه ست و صدایی شبیه مرحوم شکیبایی داره و موهاشم ریخته تا حدی. هوا کم کم داره رو به تاریکی می ره، یه روز باید یه متن عاشقانه برای این اوقات شبانه روز بنویسم، زمانی که خورشید گذاشته رفته و هوا مونده بین روشنایی و تاریکی و یه ماده یشمی رنگ و یه ماده آبی نفتی رنگ تو آسمون دارن خودشونو پخش می کنن و جدال جذابی هم بینشون برقراره. تاکسی راه افتاده و من با یه چهره گشاده نشستم و سعی هم نکردم که چرت بزنم و چشم دوختم به مسیر، راننده داره برای بقیه با اون لحن قشنگش توضیح می ده که الان که می اومده فرمانیه کلی ترافیک بوده و قصد داره از نیاورون بره، چشم من به چراغای زرد رنگ تو مسیره، تو این قسمت تهرون خونه هایی پیدا می شن که دم درشون چراغ نصب کردن و دل ما رهگذرا رو شاد می کنن. از سه راه یاسر پیچیدیم و افتادیم تو باهنر. راننده داره با یکی از مسافرا سر اینکه طرف تو صحبت با مبایل به اون بابایی که اون ور خط بوده با وجود همچین ترافیکی گفته بیست دقیقه دیگه می رسیم شوخی می کنه و دستش انداخته. مسافر صندلی جلویی هم همراه راننده می شه و می گن و می خندن، دم میدون باهنر از فرط ترافیک می پیچه سمت کاشونک و تو خیابونای پیچ دار و شیب دار کاشونک بالا و پایین می شیم.

یهو یاد این افتادم که می گن که تاریخ بیهقی در اصل سی جلد بوده و اینی که به ما رسیده فقط شش جلد کل قضیه ست! داشتم فکر می کردم عجمی زنده می کرده به این سی مجلد! "بازی تاج و تخت"ی (سلام بر حسین) می شده شصت برابر شاخ تر! چنان این چند روزه حسرت این داستان رو خوردم که انگار مهم ترین چیزه تو دنیا. خدایا یه قسم هم میگذاشتی رو این تاریخ که از گزند بلایا محفوظ می موند خب!

رسیدیم نزدیکای دارآباد و راننده با مسافرا داره هنوز صحبت شلوغی مسیر رو می کنه و اینکه بنظرشون اون یکی تاکسی که همزمان با ما راه افتادن و از فرمانیه رفتن الان جلوتر هستن یا نه! خیلی خوبه، این خیلی خوبه که هوا هنوزم اون حالتشو حفظ کرده و نورها، درخشش خودشونو دارن و هوا رقیقه و رنگ و رو رفتگی اوایل پاییز چیزی از جذابیت مناظر کم نکرده. چارراه فرمانیه رو که رد می کنیم دیگه تمومه، رفتیم که رفتیم. یه برنامه رادیویی داره پخش می شه و ملت زنگ می زنن از اتفاقای عجیب زندگیشون خیلی کوتاه حرف می زنن. یه زن میونسال زنگ زده و می گه بعد از پونزده جلسه آموزش، تو اولین امتحان قبول شده و گواهینامه گرفته، همه تو ماشین آروم می خندن، راننده می گه : بنده خدا خودشم کپ کرده بوده!
از اونجا تا لواسون فقط رنگ باختن ماده یشمی و ماده ی آبی نفتی نکته ی قابل توجهه و با این حال بازم دلم نمیاد سرمو تکیه بدم عقب و چرت بزنم. راننده با همون صدای شکیباییش یه چیزایی آروم به مسافر جلو می گه و یواش می خندن هردو. به لواسون که می رسیم چراغ بالای سرشو روشن می کنه و می گه همه بیدارن؟ حسی شبیه یه سفر طولانی بهم دست داده از این حرفش، ما لواسونیایی که کارمون تهرانه خوشبختیم که یه سفر کوچولو داریم هرروز، البته دوتا سفر. دم نونوایی پیاده شدم، همون نونوایی که قبلن هم ذکرش رفت. شش تا تافتون گرفم و خیابون رو سرازیر شدم تا خونه...


- یه حبه قند -

  • احسان

10 اکتبر

بابا لنگ دراز عزیز!

شما میکل آنژ را می شناسید؟ او نقاش معروف دوره رنسانس ایتالیاست. همه بچه های کلاس ادبیات انگلیسی او را می شناختند، ولی من فکر کردم اسم یک فرشته بزرگ است و همه کلاس از خنده روده بر شدند.

بدبختی اینجاست که توی کالج از آدم انتظار دارند همه چیز را بلد باشد. چیزهایی هست که آدم به عمرش اسمشان را نشنیده است ولی من حالا دیگر راهش را یاد گرفته ام. موقعی که دخترها درباره موضوعی حرف می زنند،‌من لام تا کام حرف نمی زنم. بعد می روم توی دائره المعارف می گردم و یاد می گیرم.

روز اول اشتباه افتضاحی کردم. یک نفر اسم موریس مترلینک را برد و من پرسیدم،‌«از دخترهای سال اول نیست؟» یک ساعت نگذشته بود که این حرف توی همه کالج پیچید و پاک آبرویم رفت،‌ولی استعداد من از بقیه کمتر که نیست هیچ، گاهی وقتها مثل این که از بعضی ها بیشتر هم هست. 

دلتان می خواهد بدانید اتاقم را چه طوری درست کرده ام؟ ترکیبی از رنگهای زرد و قهوه ای ،‌رنگ خود اتاق کرم است و من پرده ها و پشتی هایم را زرد انتخاب کرده ام.

یک میز چوبی آلبالویی دست دوم هم دارم که آن را دو دلار خریده ام. یک قالیچه قهوه ای هم خریده ام که وسطش یک لک جوهر افتاده، ولی من صندلیم را طوری روی آن می گذارم که معلوم نشود. پنجره های اتاقم خیلی بلند هستند و در حالت عادی نمی شود بیرون را دید،‌ولی من آئینه میز توالتم را بر می دارم و میز را می کشم پشت پنجره بعد کشوها را جلو می کشم و مثل نردبان از آنها بالا می روم. به همین راحتی!

سالی کمکم کرد که این اثاثیه را در یک حراجی به قیمت ارزان بخرم. هر چه باشد او خانواده دار است و از این چیزها سر در می آورد. نمی دانید چه کیفی می کنم وقتی یک اسکناس پنج دلاری می دهم و باقی اش را پس می گیرم.

آخر من در عمرم هیچ وقت بیشتر از چند سنت پول نداشته ام. بابای خوبم! من قدر این پول تو جیبی را خیلی خوب می دانم.

هر چه سالی خونگرم و با نشاط و مهربان است،‌ امان از دست جولیا. معلوم نیست ناظم چرا این قدر در انتخاب هم اتاقی کج سلیقه است. سالی به همه چیز می خندد، ولی جولیا زود از همه چیز خسته می شود و حوصله اش سر می رود و هیچ وقت با بقیه راه نمی آید.

او خیال می کند همین که آدم اسمش پندلتون باشد،‌یکسره می برندش بهشت. فکر نمی کنم خدا من و جولیا را از روز ازل دشمن هم خلق کرده باشد.

لابد حالا منتظرید که من کمی هم راجع به درسهایم بنویسم. بفرمایید:

1. لاتین: جنگ هانیبال با رومی ها. رومی ها دارند عقب نشینی می کنند.

2. فرانسه: 24 صفحه از داستان سه تفنگدار. صرف سوم شخص افعال بی قاعده.

3. هندسه: اتمام استوانه. به مخروط رسیده ایم.

4. انگلیسی: شرح و تفسیر.

5. زیست شناسی: دستگاه گوارش، کیسه صفرا،‌ لوزالمعده.

 آن که در راه فراگیری علم است

جروشا ابوت

پ ن: راستی بابا جان نکند مشروب بخورید چون دشمن کبد است.


تقدیم به رفیق روزهای خوب، رفیق خوب روزها که هرکجا هست خدا بسلامت داردش، مهتاب ساوجی!

  • احسان

ما داشتیم به نونوا فکر می کردیم، اینکه به ندرت نونوای بی معرفت دیدیم، دلمون همچین غش می کنه واسه نونوا شدن، از کله صبح تا تاریکی های زیاد نون بپزیم و آتیش تو صورتمون بزنیم و با یه ریتم 3-1-3 خمیر بندازیم رو پارو و راهی تنور کنیم. بعد تاریکی که همه گیر شد تو این شیشه مرباها چایی بریزیم واسه خودمون و با عباس و غلامعلی به این پیشبندامون یه تکونی بدیم و بریم دم در بشینیم و مردم رو که می رن رستوران آفتاب نیگا کنیم و دلمون خوش باشه. بعدشم ما مخ عباس و غلامعلی رو بزنیم که با هم بریم تو شهر بگردیم و آب انار شادلی بزنیم و گیج و ملنگ برگردیم و بخوابیم واسه تنور اول فردا. خلاصه همچین آدمی هستیم.


نترس نترس نترس بچه جون


  • احسان