Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino
طبقه بندی موضوعی
بایگانی


-حتا چشما؟
-حتا چشما؛ اونا رو هم که می بندم انرژیم ذخیره می شه، ینی می خوام برات بگم اینجوری گرمه ها
-بابا اینجوری ادامه بدی چن روز دیگه میان رو پیشونیت نشان ایزو 9002 می زنن
-تو نمی دونی، ترک موتور که نشسته بودم، یارو راننده تو صیاد هی می گازید و من چشمامو بسته بودم، یه خلسه ی دم دستی بود، نه دست انداز می فهمیدم نه پیچ نه ترمزای ناگهانی، همه چی معنای دیگه ای پیدا کرده بود، بعد صدای مسلسلی موتور هم می پیچید تو گوشم، یه سری تصاویر فراکتالی تو تاریکی چشمام تشکیل می شد هوا هم که گرم، بعد...
-قرار بود از بیمه بگی
-ها... رفتم امروز دفترچه رو گرفتم رسمن، عجب جو گه و نازلی هم داشت، هوا هم که گرم، یارو اسممو که صدا زد و عکسو بش دادم و شناسنامه رو یه نگا کرد و دفترچه رو تحویلم داد و... می دیدم آدمای اون سالن رو که همه عین کاور آلبوم جدید موبی، جونور شده بودن و مثل یه گروه کر می خوندن که "به جمع مستمری بگیران آینده خوش آمدی، خوش آمدی به جمع آویزانـــــــــــــان" و برای پرت شدن حواسم چشم می دوختم به آبسردکن کنار اتاق و می خواستم برم بغلش کنم، بگم آبسرد کن... آزمودم عقل دوراندیش را، بعد از این دیوانه سازم خویش را آبسردکن، یاد روزای ورودم به شیراز افتادم، اون سال ماه رمضون افتاده بود مهرماه و من می رفتم تو ساختمون شماره دوی دانشکده مهندسی و عین منگلا دنبال کلاس فیزیک می گشتم و پیدا نمی کردم و کارم این بود از آبسردکن سرمو خیس کنم و برم جلوی کانال باز کولر ان هزاروات اونجا وایسم و ایستاده خواب برم، اونم خوب بود، اونم روزای خوبی بود، فک کن دو هفته کلاس فیزیک تو دانشکده علوم برگزار می شد و من هی می رفتم مهندسی و فکر می کردم کلاس برگزار نمی شه، خرسند بودیم آقا...
-هوا هم گرم
-هوا هم گرم!
-اصن هوای گرم آدمو سر حال میاره... نه نه، نه که سر حالا، منظورم اینه که حـــــالی دست می ده که می شه دنیارم فحش داد، آدم به وراجی میفته، همین خودتو ببین، چه به وراجی افتادی الان، هی داری از چیا تعریف می کنی
-آفرین یه نشئگیِ مرغوب و یه رهاشدگیِ مریضی به آدم می ده، همون ترک موتور، یه صحنه یادمه فکر می کردم اگه الآن یه پروانه بیاد سمتم دستمو می گیرم بالا و اونم میاد می شینه رو دستم بعد رو شونه م و... آقا امروز رفتیم یجا لباس خریدیم خیلی کژوال، خیلی ییهویی، نوشته بود الیاف طبیعیه و رخت و لباس ایرانی و از این حرفا، رفتیم تو دیدیم از این کلاههای احمدشاه مسعودی هم داره توش، گیوه هم داره، از اون زدیم بیرون رفتیم صد متر جلوتر و یدونه دیگه بود اسمشم باحال بود، نوشته بود رختِ ایرانیِ بته جقّه! فک کن، بته جقّه، بالاخره یکی فهمش رسید از این واژه ی خوشگل استفاده کنه، رفتیم و شلواری خریدیم و پیرهن و اینا... بعد... ینی قبل، رفتیم تو یه کتابفروشی واسه نمدونم چی چی که یارو می خواست بخره و منم یدونه نهاد ناآرام جهان خریدم باز، دوست عزیزی که نهاد ناآرام ما رو بردی، دیگه باشه دست خودت، راضی باش! هوا هم گرم
-یک نفس ای پیکــــــــــــ سحری، از سر کویش کـــــــــن گذری... گوووووو
-وووووو که ز هجرش به فغانـــــم
-به فغـــــانم
-دین دیری دین دین دیــــــن دیری رین....

  • احسان

قرار بگیر؛ آروم.

دیگه کم کم خسته شدم و می شم از اونایی که دایم چون موج بی قرارن و بالاوپایین می رن. یه کم بشین، دستارو ستون کن، نگاه کن. آدم، دلش نشستن هم می خواد. دیگه دارم خسته می شم از اونایی که مثل خودم هی سرشون تو این سوراخ و اون سوراخه دنبال آروم و قرار، دنبال اطمینان، دنبال اون چیزی که... بِشن. خیلی خب... شدی، نشدی هم بشو زودتر، یک دو سه تمومه ها. عین بچه ها یه کم یواش کن یه نگاه به اسباب بازیات بنداز، همش که نشد جمع کردن، این که نشد... خیلی خب، هرچی رشد کردی بسه، دستارو سایه بون چشما کن، نگاه کن، همیشه هم فرار جواب نمی ده، گم شدن جواب نمی ده، سایدِ موتورتو ببند که لازم می شه. بخدا یه وقتی میاد که وقتِ قرار گرفتنه. نشه که وقتش بشه و مشغول بدو بدو باشی، از کوه فوجی هم نمی خواد اصلن بالا بری که حالا آهسته باشه یا تند باشه، بشین پای کوه. یه وقتی میاد که تمام جهان در راه است و ول است و رهاست، اون وقت چی؟ بازم می دوی؟ بازم بالاوپایین؟رهاش کن بره همه چی رو و اونی که رو که باید بمونه، بمونون!

  • احسان

Para Para Paradise

۲۸
خرداد

پیشاپیش از لوس شدن متن زیر... متن زیر خیلی هم همینی هست که هست اصلن!

بازی رو تو باشگاه بدنسازی چسبیده به محل کار تماشا کردیم و تا چشم تکون می خورد دو تا پوستر بزرگ از فیگور سینه و پشت بازوی مربی باشگاه میومد جلوی چشمم و دلم آشوب می شد. یه بنده خدایی که فکر کنم درویشی چیزی بود با ریش و گیس بلند و بافته و شلوارک هی جلوی آینه و پشت به ما نرمش می کرد (من موندم درویش تو بدنسازی چی می گه!) و یه نوجوونِ احتمالن شروین نامی هم کنارش داشت طناب می زد و... خلاصه این از ترسیم فضا!

این سوال برام پیش اومده که چرا کیروش لباس ازبکستان رو نداد به چوی!

ایران بسیار بد بازی می کرد فارغ از اینکه نگاه کنیم تو چه موقعیتی قرار گرفته و شخصن با توجه به حرفای اون یارو مربی شون انتظار یه بازی وحشیانه رو داشتم که خب خداروشکر کیروش اینطور فکر نمی کرد و اونجوری که از شواهد و قرائن پیدا بود کافی بود تیم یه کم ریسکی بازی کنه تا کره ای ها دخلمونو بیارن. پس نشستیم و لب گزیدیم و تحمل کردیم و با گل قطر خوشحالی کردیم فقط. نیمه دوم دقیقه 55 بود که مزدک گفت: بالاخره بعد از 55 دقیقه تیم ایران 5 تا پاس پشت سر هم رد و بدل کرد و هنوز جمله ش تموم نشده بود که توپ لو رفت [اینجا دیگه شل شده بودم و دست بردم به گوشی، نوشتم که "چه وضشه؟"] سرم رو آوردم بالا و دیدم قوچان نژاد داره می دوه، از پشت مدافع کره هم داره می دوه، عه... توپ رو ازش گرفت... عه....عه... گـــــــــــــــــــــل!دمبل از دست ورزشکارا افتاد و یکی یهو هالتر رو از خوشحالی برد بالای سرش!

حالا ما نشستیم و داریم احتمال های بعید رو با خودمون مرور می کنیم و کیف می کنیم، اینکه ازبکستان با تفاضل گل بالا قطر رو بزنه و کره حذف شه، مربی باشگاه که اینو می شنوده می پرسه یعنی میشه؟ ممکنه کره هم حذف شه؟ جواب می دیم آره امکانش هست. بعد خوشحال میشه و نرمش هاش رو از سر می گیره!

هرچی به انتها نزدیک می شه تیک های من هم تشدید می شن و مدام پاهامو تکون می دم [این پا تکون دادنه نشونه ی استرسه ها... بله من استرس دارم] یکی می گه... پاشید وایسید دیگه، دقیقه آخره... همه می ایستن من اما نمی تونم، نشسته بهترم. مزدک داد می زنه که سوت پایـــــــــــــــان و کیروش می ره و آرزوی موفقیت می کنه برای اقوام مربی کره و همه بیش از پیش سرحال میان.

باید زود بزنم برم بیرون، قراره برم پیش بهروز و سمت کریمخان و ولیعصر باشیم امروزو. اولین شیرینی رو تو محل کار خوردیم و راه افتادم. هر خیابونی پا گذاشتیم جشن شروع شده بود. تو مسیر هم یه کاور از paradise کلدپلی اومده و هی می خوند هی می خوند و با Para Para Paradise گفتنش فضا رو عطرآگین کرده بود. ماشین رو زود پارک کردم و از محل دور شدم.

با بهروز و دوتا از رفقاش زدیم بیرون به سمت میدون ولیعصر. می دونم لوسه می دونم این روزا تکراریه ولی آدم دوست داره مردم رو سرحال ببینه، یکی از بزرگترین کیف های من اینه ملت تو خیابون سرحال باشن، واقعن اون وقت بهم حس هم خانوادگی دست می ده. جای سوزن انداختن نبود و فقط تونستیم بالای نرده های ایستگاه بی آر تی ولیعصر بایستیم و جمعیت رو دید بزنیم و از خودمون شادی در کنیم. از شلوغی مفرط خیلی نتونستیم بمونیم و اهل قر دادن و این قرتی بازیا هم که نبودیم خلاصه برگشتیم به مقر بهروز تا فیلم رد و بدل کنیم. جالب اینکه اونجا هم بهروز سر نشون دادن تیکه های فیلم آخر ترنس ملیک تو پس زمینه paradise گذاشته بود و بدین وسیله منو قانع کرد فیلم رو بخوام ازش [آقا تجربه ش رو از دست ندید، paradise اساسن جواب می ده بخصوص با صحنه نبرد دونفره ی تونی لونگ و ژانگ ژیی تو استادبزرگ ونگ کار وای و صحنه ی بازی های دونفره (!) بن افلک و اولگا کوریلنکو فیلم To the Wonder]

خلاصه که امروز از دیدن همه تون -بقول محمد صالح علا- زیبا شدم!


Within Temptation - Paradise


  • احسان

گلستان

۲۲
ارديبهشت



1- «...با خانواده هامان این مشکلات را داشتیم. بعد که خانواده ی خودمان را درست کردیم، شیوه ی خودمان را هم پیش گرفتیم. با هم می رفتیم مسافرت. هرجا که اراده می کردیم. عکاسی می کردیم، اصلن کارمان این بود. زندگی مان کارمان بود. کارمان تفریح مان بود، تفریح مان اعتقادمان بود... »

2- «...در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را بارها شسته ام. به آن گلاب زده ام. اما کماکان بوی مرگ می دهد. احساس می کنم دیگر هیچ چیز مرا نمی ترساند. هیچ چیز حیرت زده ام نمی کند. من نهایت آن را دیده ام... جنگ یک اضطراب واقعی درباره گذشت زمان در من بوجود آورد. نمی توانم حتا کمی بنشینم و کتاب بخوانم. مدام می خواهم حرکت کنم و کاری بکنم. می خواهم از هر لحظه ی زندگی استفاده کنم. چون هر آن ممکن است آن را از دست بدهم.»

3- «دیشب خواب میلفیلد را دیدم. خواب آن دهه های شلوغ 1960 و 1970 که آنجا درس می خواندم. توی خوابم کاوه هم بود. آره! اسمش همین بود. رفیق خوبی بود. امروز فکر کردم توی وب ردش را پیدا کنم و توی گاردین دیدم که او کشته شده. در عراق! هنوز شوکه ام. کاوه در عراق کشته شده! من خانواده اش را نمی شناسم. آخرین باری که با او بودم تقریبن 30 سال پیش بود، در دبیرستان. کاوه خوب بسکتبال بازی می کرد، خوب گیتار می زد. آهنگی که خیلی خوب می زد April Comes She Will بود که پل سایمون و آرت گارفنکل خوانده اند. یادم هست هیچ وقت آرام و قرار نداشت... کاش الان در آرامش باشد.»


تقدیم به حبیبه جعفریان!

  • احسان

Free to Go

۲۹
فروردين

 اینک داریم همانی می‌شویم که هرگز آرزو نکرده‌ایم؛ یعنی پیر. هرگز نه آرزوی پیری کرده‌ایم و نه انتظارش را کشیده‌ایم و زمانی که کوشیدیم تصوّرش کنیم، همواره به‌شکلی سطحی، کلّی و سرسری بوده. پیری هرگز نه کنج‌کاویِ ژرفی را در ما برانگیخته و نه عمیقاً علاقه‌مندمان کرده... پیری در وجودمان به‌معنای پایانِ شگفتی خواهد بود. نه‌تنها توانِ شگفت‌زده‌شدن، بلکه قدرتِ شگفت‌زده‌کردن را نیز از دست خواهیم داد. پس از آن‌که عمری را به تعجّب‌کردن از همه‌چیز گذراندیم، دیگر هیچ‌چیز متعجّب‌مان نخواهد کرد؛ هم به این دلیل که کارها و حرف‌های عجیب‌مان را قبلاً دیده‌اند و هم به این خاطر که دیگر به‌سوی‌مان نگاه نخواهند کرد...


ن.گینزبورگ

  • احسان

والار مورگولیس

۲۸
فروردين

تو مدخل ویکی پدیاش نوشته که :

"بزرگترین جشنواره بدون سقف و هوای آزاد و هنرهای اجرایی جهان"


گلستنبری ست و غروب هایش، شما می دانید وقتی گروه آرکید فایر با آن دم و دستگاه آن بالاست و دارد My body is a cage اجرا می کند و به آن قسمتی می رسد که آقای باتلر دیگر جمله را کامل نمی کند و می گوید My body is a و بقیه شعر با صدای عظیمی ادامه پیدا می کند که از سازها و ارکستر عظیم آنجاست، آن مرد فیلم بردار آن همه صدای گوش دوست را کنار گذاشته و می رود غروب گلستنبری را نشان می دهد به ما یعنی چه؟

اصلن شاید می خواهد بگوید:

همین است، همین جا جمع شده اید یا این ویدئو را دارید می بینید برای همین، همین غروب، آها... همین بود منظورم، آن همه موسیقی را گوش دادید؟ حالا رو برگردانید، این هم غروب!


Arcade Fire - My Body Is A Cage  Glastonbury 2007

  • احسان
گمان نداشتم حیاط پشتی را ترک کنی، ترک کنی و از کنار تاب گذر کنی، گذران دست از روی حلقه ی گیسویت برداری، برداری و گام شتابان کنی، بشتاب روی و کفش برپا کنی، کفش برپا جامه بر تن پیچی، پیچان چشم از من بگیری...
من گمان چشم برگرفتن نداشتم

  • احسان

دل ما خانه کنار اقیانوس هوس کردَست، دل مـــــــــــا، سرف راک مرغوب هوس کردَست، چاپرِ زِد هوس کردَست، قرار را بر فرار هوس کردَست، مکس پین می خواهد و سایبرپانک هوس کردَست، کُنجش مثل کُنج های ایگنیشس شدَست و هات داگ هوس کردَست، بلوزِ شبانه هوس کردَست، غرب وحشی می خواهد و فیلم و موسیقی رابرت رودریگز هوس کردَست، قلبی از طلا پشت آن ستاره ی حلبی هوس کردَست، ردیف عینک های دودی روی داشبرد می خواهد urge to kill شدَست و تسلط ساکسفون بر کائنات هوس کردَست، دختری "شِری" نام می خواهد و سرفه ی دودی هوس کردَست، جان هاکس در هیبت لوییسسسس هوس کردَست، مردانگی شان کانری و اشک پاک کردن ادل هوس کردَست، جیمی پیج می خواهد و رانی ون زنت هوس کردَست، سولو هوس کردَست سولو، "گاری کوپر" هوس کردَست، در فکر ترکِ لاس وگس است موی بلوندِ بلند می خواهد و ون آی گرو آپ آی کالد هیم ماین هوس کردَست.
می خواند: پس کی "رد دد" ریدمشن خواهد دید؟ می خواند که: نه هوای تازه و نه لباس نو می خوام

یادم باشد یادت بندازم یادم بندازی یادت بندازم که گاه گاهی ما هم بله... هانی بانی!


  • احسان

می فرماید:
 آن کس کو آزمون ندارد / از بعد از او خبر ندارد


آدم پر سفری هستم. سفر طولانی و دور و دراز ندارم ولی همش در رفت و آمدم که با توجه به تنبلی ذاتیم چیز بغرنجیه. کارمم به رفت و آمد مربوطه اصلن. این روزا، تو این یه ماه اخیر کمتر روشنایی درخشان روز رو دیدم. صبح زود رفتم و تو اوایل تاریکی هوا برگشتم. دوشنبه اول صبح اما باید می رفتم خیابون مطهری. رفتم میدون نوبنیاد و ماشین های هفت تیر رو سوار شدم. بارون که نه ولی سرمای خفیف مرطوبی تو هوا بود و شفافیت تهران بعد از مدت ها بالا کشیده بود. کثیف ترین چیزا وقتی شفاف باشن خواستنی می شن (یادمه تو یکی از اپیزودای Planet Earth داشت زندگی زیرزمینی حشرات رو نشون می داد و تصاویری با دوربین های فوق سریع و شفافیت بالا از سوسک ها، از جمعیت انبوهشون نشون می داد که دوربین هم هم سطح کف بود و روی خاک، توضیح زیادی لازم نیست که چه حس نوع دوستانه ای (!) نسبت بهشون پیدا کرده بودم) این شد که زل زده بودم به چراغ عقب یه پراید کثیف که با سرعت متوسط بغل ماشین ما داشت رد می شد و تو نظرم اون مک کالی بود و منم هانا... یا نه، هانا کس دیگه ای بود و من همون نقش تماشاچی رو داشتم و نگاه به چرخش چرخ و قالپاق بی ریختش، مثل نگاه کردن به اون چرخیدن های ملکوتی چرخ ماشین تو اون اتوبان تو شب برام طعم یگانه ای پیدا کرده بود. همین جور که تو اتوبان صدر جلو تر رفتیم نگاهم مشغول اون سازه های عظیم و تسلیم کننده شد (شما هم عاشق سطح سیمانی قرن هستید مثل من؟ یه جور دل مشغولی اطمینان بخش بهم می ده، جوری که دلم غنج می ره برای فکر کردن و تو مغزم ور رفتن باهاش، بخصوص که کتاب خوشی ها و مصایب کار هم که این روزا دستمه. توش جمله های عاشقانه ای پیدا می شه درباره دکل های برق و ستایش های خوندنی از تمیزی و بی نقصی سیستم لجستیک و ... اگه بدونید چقدر این کتاب اصلن برای شخص من نوشته شده و زده تو خال احساس من به دنیا، ر ک به پی نوشت) دوست دارم فرصتی دست بده و بتونم یه روز از همون ابندای صدر تا انتهای اون سازه های پل پیاده برم و با همون لذت و اشتیاق و سکوتی که با ایمان تو باغ ارم، دست به تنه درختای پیر می کشیدیم و گوش می چسبوندیم تا صدای خش خش رو بشنویم، دست بکشم به پایه های پل و چشم بدوزم به جر ثقیل های مهیبش. اگه راهتون هنوز به اون ورا نیفتاده انذارتون می کنم که تا قبل از افتتاحش حتمن یه سر، تو اون ترافیک مثال زدنی تو صدر بیفتید و حظی ببرید از اون جرثقیل های غول پیکر و اون همه بدنه بتنی و اگه شب باشه و چراغاشم روشن که چه بهتر. شهرکیه واسه خودش. کم مونده بود از دیدن اون همه زیبایی اشکم دربیاد(البته من تو تهران از این جاها و کانسپت ها بازم دارم واسه خودم که خب لو دادنشون ثواب نباشد). کم کم رفتیم و رسیدیم به... از جلوی خونه علی رضوان هم رد شدیم. کلیدی هم نبود یه آبی به گلدوناش بدم. بعدش دیگه پیچیدیم تو صیاد و شلوغی و هیچی... بازم تهران بی نشونه و ...



پ ن: الن دو باتن تو بخش اول کتاب خوشی ها و مصایب کار که یجورایی حکم مقدمه رو هم داره (اسم این بخش اینه: نظاره ی کشتی باربری) به ابعاد مخفی و دور از نظر مونده کشتی های باربری و محجوبیت ذاتی اونا در برخورد با آدما می پردازه و الحق که چه ایثاری هم نثار جزئیات می کنه. آخرای این بخش رفته تو نخ یه عده که دراگشون رفتن تو نخ این کشتی هاست، که لب اسکله منتظر می ایستن و آمارشونو در میارن:
مسلمن کشتی دوست ها به اشیای مورد علاقه شان خیال پردازانه واکنش نشان نمی دهند. کارشان قاچاق آمار است. انرژی شان روی تاریخ گزارشات سفرها و سرعت کشتی ها، ثبت شماره ی توربین ها و طول میله ها متمرکز است. مثل مردی رفتار می کنند که بدجور عاشق شده و از معشوق می پرسد آیا اجازه دارد به احساس خود تن دهد و فاصله ی بین آرنج و شانه ی او را سنجه ای بزند. اما این علاقه مندان، در تبدیل شور به مجموعه ای از حقایق عینی دست کم پیرو الگوی اصولی هستند که بیشتر در محیط های دانشگاهی دیده می شود، جایی که یک مورخ هنری با آرامش و صفایی که در اثر نقاش فلورانسی قرن 14 کشف می کند به گریه می افتد و ممکن است بخاطرش تک پاراگرافی در باب تاریخ تولید رنگ در عصر جیاتو (نقاش و معمار ایتالیایی) بنویسد که به اندازه سردی و بی احساس اش، بی نقص هم باشد ... [این کشتی دوست ها] همچنان که کنار کشتی لنگر انداخته ایستاده اند و سرهای شان را عقب داده اند تا بتوانند به برجک های فولادی اش که در آسمان محو می شوند زل بزنند، مانند زائران در برابر ستون های شارتر به سکوت و حیرتی رضایت بخش فرو می روند.
دوس داشتم ده برابر حجم این پست رو تو همین پی نوشت از این کتاب نقل قول بذارم ولی نه حال تایپ کردن دارم نه... همین، حال تایپ کردن ندارم.

غرض اینکه روزهای پس از آزمون هاست و ... دلتون بسوزه خلاصه.


  • احسان

سلام. خب بچه های توی خونه، امروز براتون برنامه ای تهیه دیدم برای این شبا که سرما از زیر در و لای پنجره و وسط دیوار و ... بهتون حمله می کنه چیزی برای شنیدن و خوردن و گاهی هم دیدن داشته باشید.
بخش خوردنی قضیه متعلقه به هات چاکلت. مقداری شکلات تخته ای بدردبخور (درصدش به ذائقه خودتون بستگی داره ولی بالای 70 باشه بهتره) تهیه کنید و ریز ریزش کنید در حد متوسط و بریزید تو یه قابلمه کوچیک و قرارش بدید روی یه کتری آب که به قصد جوشیدن روی شعله گذاشتید. اینطوری شکلات ها با حرارت ملایم آب می شن.  وقتی تمام شکلات آب شد بهش کمی فلفل سیاه و در صورت تمایل دارچین اضافه کنید. دستور چیزی که مد نظر منه همین جا تموم می شه منتها بعضی ها بجای افزودنی های من شیر و اینا اضافه می کنن (قابل توجه دوستانِ وانیل!)
اما بخش شنیدنی! برای این بخش انتخاب اول موسیقی جز خواهد بود و جز مورد نظر اینجا مایلز دیویس خواهد بود! نیمه شب هم که باشه چه بهتر.

در احوالات دستور فوق نظاره به آتش در حال خاموش شدن رو هم توصیه کردن.

پ ن: بچه های توی خونه توجه داشته باشن که کارای بالا، با هم انجام شن.
پ پ ن: شش ماه بعد نسخه تابستونی هم براتون می دم.


  • احسان