Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

بعد از لختی دوری از موسیقی نویسی این بار این هم نشینی های خوب صدایی بود که منو واداشت ازشون یاد کنم. منظورم از این هم نشینی لزومن دو هنرمند مطرح نیست، منظور صداهاییه که بعضن ترکیبشون جادویی میشه و هر کدوم تو هر مرحله شنونده رو تو سطح خودشون نگه می دارن و بعد هم ترکیبشون اونو به یه سطح جدید می بره.


- این کار یه کاوره از یه کار معروف که خیلی ها شنیدنش و اصلش مال R.E.M. بوده و تو این اجرای سنگین لاکونا کویل خیلی خوب از این همنشینی استفاده ای کردن که تو نسخه اصلی دیده نمیشه (و لازم هم نیست)

Lacuna Coil - Losing My Religion

- کار بعدی از آلبوم آخر امینم انتخاب شده و اینم کار معروفیه و یکی از بهترین استفاده ها از صدای ریانا توش شده. تو این کار همنشینی علاوه بر جنس صدا تو نوع خوندن هم دیده میشه. امینم که خب داره هیپ هاپ خودش رو اجرا می کنه و ریانا در کنارش میشه گفت داره سول می خونه و این کشش صداشه که بیشتر از تفاوت صداها باعث زیبایی کار شده و فاصله ی بین سرعت های بالای امینم رو با صداش پر می کنه

Love the Way You Lie

- این کار طعم شرقی داره بدلیل هر دو خواننده، یکی اعظم علی ایرانی الاصل و یکی سرژ تنکیان ارمنی الاصل که هر دو تو آمریکا کار می کنن و کار با شعر خونی انگلیسی اعظم علی شروع میشه و کافیه ببینید یه صدای کش دار و بظاهر ساده سرژ چه به سر موسیقی میاره. این بشر فوق العاده ست

Coma

- این یکی یه کم فرق داره با بقیه و دیگه واقعن شرقیه. البته از نوع جغرافیاییش. این یه کاره غیر رسمیه مال زمانی که دبیرستانی بودم و زیاد گوشش می دادم. یه کار دو نفره از محسن چاوشی و محسن یگانه زمانی که خیلی جذاب بودن. این کار از قدیم بعنوان مثال این قضیه تو ذهنم بوده. یادمه به دوستم می گفتم صدای چاوشی اینجا وقتی اضافه میشه مثل یه هدیه می مونه

Vaghti Rafti

- آخرین و بهترین قسمت قضیه برای من این کاره. نانسی سیناترا و لی هزل‌وود که از مواهب دنیای موسیقیه همنشینی این دو بزرگ وار! شاید عجیب باشه ولی یجورایی انگار این دو یه نفرن. با تمامِ خوندن دوئل گونه شون و اجرای پینگ پنگی و جواب دادناشون این وحدتشونه که برام جذابه، انگار هیچ کدوم جدا حضور ندارن و کنار همه که صداشون تازه شنیده میشه. این هم یعنی کمال همنشینی بنظرم. دوستان، لی اند نانسی :

Summer wine



این پست، تقدیم به هادی کیانی!

  • احسان

از پدرى فانى، اعتراف دارنده به گذشت زمان، زندگى را پشت سر نهاده - که در سپرى شدن دنیا چاره‏ اى ندارد -  مسکن گزیده در جایگاه گذشتگان، و کوچ کننده فردا، به فرزندى آزمندِ چیزى که به دست نمی آید، رونده راهى که به نیستى ختم مى‏ شود، در دنیا هدف بیمارى‏ ها، در گرو روزگار، و در تیررس مصائب، گرفتار دنیا، سودا کننده دنیاى فریب کار، وام دار نابودى ‏ها، اسیر مرگ، هم سوگند رنجها، هم نشین اندوه ‏ها، آماج بلاها، به خاک در افتاده خواهش ‏ها، و جانشین گذشتگان است...


  • احسان

کلکسیون قرمز

۱۳
مرداد

دلم می خواست یه سرباز بودم تو جنگ جهانی اول.

من یه سرباز بودم تو جنگ جهانی اول و موقع راهی شدن به جبهه های غربی نگاهی به مادرم انداختم که روی صندلی لم داده بود و مشغول دوختن طرحی برای رومیزی بود و اونم با غرور نگاهم رو پس داد و به بهانه دقیق شدن روی کارش نذاشت اشکاشو ببینم. به پدر ساعت سازم نگاه کردم و پدر از بالای عینکش نگاه مهربونی بهم انداخت و دستی تکون داد که "خدا بهمراهت".

یه رگ من می رسه به فرانسه، لابد واسه همین هم هست که می تونم راحت فرانسوی حرف بزنم و با این جماعت کنار بیام. به من گفتن که تو جنگ آدما تعصب واقعی رو تجربه می کنن.
وقتی تو هوای بارونی تو گل و لای سنگر نشسته بودم و فرمانده دستور حمله داد چشم هام رو بستم و تفنگم - این تنها همراهم - رو نگه داشتم کنار گوشم و حس کردم سرنیزه همراه تفنگم یه مشعل روشنه و داره تو اون تاریکی هوای ابری وسط روز همه رو مطلع می کنه که من اینجا نشستم و مشعلم داره به همه جا نور و گرما می ده. یه پام رو محکم به زمین خیس کوبیدم و بلند شدم.
متاسفانه اینجا جاییه که خیلی بد و مضحک زخمی شدم و با این حال، من رو مثل یه قهرمان مجروح به عقب برگردوندن که این می رسونه اون نبرد، نبرد مهمی بوده ( بعدها که عصرها تو خیابون ها قدم می زدم بچه های کوچیک هم منو بهم نشون می دادن و ترسون و لرزون و با نیم نگاهی به پای لنگ چوبیم بهم سلام می دادن ) مدت ها گذشت تا رسیدم به زمانی که می خوام براتون از کلکسیونم بگم. من تو زندگی زیاد سراغ کلکسیون نرفتم و بجز کلکسیون چوب های بستنی و سنگ های سفید توپی شکل و البته از همه مهم تر اتومبیل های دهه چهل و پنجاهیم دیگه سراغ کلکسیون خاصی نرفتم. تو این کلکسیون آخر اصرار عجیبی داشتم به رنگ قرمز، راستش خیلی وقتا برام سوال بود که بقیه چطور می تونن اتومبیل هایی غیر قرمز رنگ رو انتخاب کنن، دوچرخه و اتومبیل برای من فقط با رنگ قرمز معنا پیدا می کنن. اون زمان با شهرت و اعتباری که به لطف پام پیدا کرده بودم تونستم آدمای زیادی رو برای دیدن و مفتخر شدن به همراهی با کلکسیونم به اونجا بکشم و مردم از همه جا حتا از فرانسه میومدن به دیدن قرمزهای اشرافی من. دوشس ها و کنتس ها دسته دسته راهی کلکسیون من بودن. اما اون دوران مال بعد از زمانیه که اسکاتلند رو ترک گفته بودم. درست یاد ندارم منو با اسکاتلند چه کار بود...همه بهم می گفتن باید هرازچندگاهی برم اسکاتلند...حس می کنم شاید به رگ دیگه م برمی گرده. آسمون اونجا همیشه آماده باریدنه، آسمون آماده باریدن به من کمک می کنه، می دونی آخه من یه رگم هم برمی گرده به جنگل های بارانی. یه جور حس هم ذات پنداری با بارون و ابر دارم و ذهنمم انگار آماده باریدن میشه، حالا نمی دونم چی می باره ولی مهم باریدنه و با باریدنش کمک می کنه به راحت شدن...به خالی شدن، ذهن خالی بهتره، جای بیشتری داره. پاکیزه تره.
ماجرای ذهن خالی رو از این جهت پیش کشیدم که ... می دونید... راستش شب بود یا اینطور بنظرم رسید که شبه و چشمام که باز شد دیدم دارم فرار می کنم، از این بوم به اون بوم، از این کوچه به اون کوچه صدای پارس سگاشون یه دم نمی خوابید. مدام با صداشون هلم می دادن. اونجا بود که به فکر تیر و کمون افتادم ( هرکی بعدن به این داستان من گوش داد از فرط بداعت و جسارت و در عین حال بلاهت این ایده تعجب کرد ) نمی دونم چرا ولی فکر کردم فقط تیر و کمون اونم از اون نوعش که بصورت افقی می گیرنش می تونه سپر بلای من بشه. شاید این دیوانه وارترین فکری بود که تو اون زمان می تونست به سرم برسه، اینو الان فهمیدم. خب واضحه که تیر و کمون آماده بود برام  و ته یه کوچه منتظر موندم تا سگا وارد کوچه بشن و بدون درنگ بزنمشون، همه حواسم به لذت تیراندازی اونم با اون هیبت بود! نشستم و فیگور لازم رو برای پرتابش گرفتم تا وقت هجومشون  آماده باشم. سگ ها از جلوم سبز شدن... تیرو رها کردم ولی حس کردم بیشترین درد از پرتاب تیر به دست خودم وارد شد...
درد به سرعت از آرنج وارد دستم شد و از راه رگ ها و رشته های نازک توی دستم خودشو پخش کرد، تا بخودم بیام دیدم درد به کتفم رسیده و داره از جا کنده می شه.
بیشترین درد از پرتاب تیر به دست خودم وارد شد، دست خودم...بخودم اومدم و دیدم دستم، دست هام تو آرواره های سگ ها جا گرفته! مغزم زود به فکر دل داری دادن افتاد و فکرم رفت سراغ دست پدرم وقتی پنج تا ساعت به مچش بسته بود و داشت هم زمان تعمیرشون می کرد و برام دست تکون می داد. دست فرمانده که از بالا به پایین اومد و فرمان حمله داد...و در یک لحظه دیدم همه دست هایی که تو زندگیم دیدم دارن از جا کنده و روی زمین پخش و پلا می شن و اگه در توانشون باشه یه سیلی هم بهم می زنن...
حالا که اینا رو می گم، رو این تخت تنها کاری که می تونم بکنم ذکر این خاطراته، کسی هست خاطرات منو بخونه؟ حتا شک دارم  کسی صدامو بشنوه، کسی می شنوه؟


Carnival of the Animals: Aquarium

  • احسان

یه روز تو گرگ و میشِ دم صبح چایی پررنگم رو میذارم رو میز و خوب نگاهش میکنم دیگه ازتون ناراحت نمی شم دیگه ازتون خوشحال نمی شم روزی که یکی از اون قاب عکس های کورت کوبین که دادم صالح یدونه واسه خودمم خریده باشم و گذاشته باشم رو طاقچه خونه م، بر میگردم بهش نگاه می کنم و ساکسوفون خودمو میندازم گردنم و پشت می کنم بهتون و می رم...یکی هم از دور داد می زنه :

دونت فورگت سیکستی بی...

سیکستی بی...

سیکستی...


Moby - One of These Mornings

  • احسان

حالا تو برو لهاسا، برو اون خط آهن مرتفع لهاسا رو امتحان کن، برو کازابلانکا، برو اون نوک نوک تیز پایین آفریقا وایسا طوری که بتونی تو نقشه به همه نشون بدی بگی من دقیقن تو این نقطه بودم، یه کویر گیر بیار و شب تا صبح توش به آسمون زل بزن، یه اسکار بگیر و اون بالا تقدیمش کن به دنیرو، یه نهنگ قاتل واسه خودت داشته باش، یه داج چلنجر کوپه مدل 70 بخر، یه بار دیگه برگرد شیراز و یه شب رو لبه های پهن پنجره های سمت شهر خوابگاه مفتح بخواب، یه دونه از این کلبه های چوبی اصیل تو گردنه اسالم خلخال بگیر و توش جیگرکی راه بنداز، یه شب تا صبح تو شهرای بزرگ دنیا سر کن و بشین با این بی خونه ها دور آتیش و مست شو، باز با محمد برو کلکچال اونم تو شب و تو اون پیچ ها خوب که بالا رسیدی رو کن به شهر شلوغ و بخواه ازت عکس بندازه،اون وقت جفتتون از دیدن هیبت ترسناک درختی که باهاش عکس گرفتید از ترس و شادی چنان فریاد بزنید و سربالایی رو بدوید که خونی بشید، باز برو غار حرا و دعا کن همیشه هوا تاریک باشه و تا ابد اونجا بمونی تا ابد ابد واقعی، باز با یه دوچرخه بی ترمز سراشیبی خیابونتونو برو پایین و چپه شو و بعد نگاه کن به تیکه کوچیک کنده شده از انگشت پات و مثل یه مرد لبخند بزن که انگار قربانی دادی، باز عصر پاییزی رو تجربه کن که "شب های روشن" رو تو تالار فجر دانشگاه دیدی و زدی بیرون و سرد بود دست کشیدی رو اون گیاه های شبیه شمشاد بلوار دانشگاه که بوشون هنوز تو کلته، باز بخواه حاج بابا زنده بود و سر عدس پلوی نذری و دست زدن به سیب زمینی های تو آتیش دعوات می کرد، تو سینما سعدی شیراز "تهران روزهای آشنایی" رو ببین و تو اون سرمای زمستون دنبال یه تهرونی بگرد که بغلش کنی...حالا تو بخواه، حالا تو برو، حالا تو... شد که شد، نشدم نشد.اگه نشه اونی که باس بشه، اون وقت چی؟ ادامه شو می خوای چیکار؟


P.S

Tom : Nobody loves Ringo Starr

Summer : That's what i love about him


Lisa Gerrard - The Host of Seraphim

  • احسان

بزرگترین مصیبت امشب اما وقتی بود که عقب افتاده ی جلفی مثل راموس بخودش جرات داد جلوی عالیجناب بوفون با قر و فر گل بزنه!



  • احسان



Come ride with me
,Through the veins of history
I'll show you a God
Who Falls asleep on the job

,And how can we win
?When fools can be kings
Don't waste your time
...Or time will, waste, you

No one's gonna take me alive
The time has come to make things right
You and I must fight for our rights
You and I must fight to survive


Knights of Cydonia


پ ن : حالم خوبه ها!

  • احسان

صدای بسته شدن در رو که پشت سرم شنیدم حواسم جمع دور و برم شد و زنبیلی که تو دست داشتم، شلوار سفید نازکی که تازه خریده بودم و تو اون آب و هوا خیلی خوب جواب می داد، شلوار کوتاهی بود که تا بالای قوزک پام می رسید و کفش راحتی که اونم تازه خریده بودم باهاش خیلی خوب ست شده بود و همون طور که دوست داشتم بدون جورابم اذیتم نمی کرد. پیرهنم هم کتان بود و از یقه ش زلم زیمبو آویزون بود. حواسم رفت پیش سقف خونه بغلی. اسم همسایه رو نمی دونستم ولی از آجرای سرخی که برای سقف استفاده کرده بود معلوم بود آدم خوش سلیقه ای باید باشه. زود به یه گذر رسیدم که سقفش کوتاه بود نسبتن و یه چندتایی تیکه حصیر هم روش بود تا جایی که من می دیدم. کوچه ی خاکی دور و بر اونجا رو دوست داشتم، دستم رو آروم روی دیوارها که تازه ساخت ولی روشون کاهگلی بود می کشیدم و هنوز باورم نمی شد تو مراکشم!



- Marrakesh Night Market -


هر طرف که نگاهمو ول می کردم لبه های چین دار سقف ها و نقش و نگارهاشون بیشتر حریصم می کرد به چشم چرونی. پسر تو ورودی هر دری یدونه از این پرده های چوبی تزیینی بود و ... صبرکن ... فقط من اینجوریم یا بقیه هم همین حس رو دارن که با هر بار تکون خوردن اینا یه بوی خاص تو هوا منتشر میشه؟ روی تک تک مولکول های هوای اینجا نوشته شده "بوی عود" و جالب اینه که اونجا من اون بو رو دوست داشتم...بهم گفتن این نزدیکی ها کافه هست و می تونم توش دمی بیاسایم بمعنای واقعی قضیه، حالا من دارم فکر می کنم دمی آسودن واسه وقتیه که ... خب آدم باید دست کم یه مقدار خسته باشه ولی من خسته نبودم و داشتم مثل کره تو اون همه زیبایی آب می شدم. ولی راهمو ادامه دادم به قصد کافه ای که نمی دونستم کجا هست. بعد از گذر داخل کوچه ای پیچیده بودم که تهش دوتا نوازنده نشسته بودن و یکی از اونا ضمن ساز زدن یه چیزایی هم زمزمه می کرد و من که خوشم می اومد. یکی آکاردئون می زد و یکی عود. اون عودیه داشت می خوند. چند نفری هم کنارشون ایستاده بودن از جمله یه زن که تو سبد آویزون از دستش کمی سبزی بود. همین که رد می شدم سرعتمو کم کردم تا بدون اینکه بایستم بتونم موسیقی رو هم گوش کنم. یه کم جلوتر یه آقایی رو دیدم که از این کلاه های قرمز که تو مصر و سوریه خیلیا سرشون می ذارن داشت و دستاشو از پشت بهم گرفته بود و آروم از روبرو می اومد و وقتی نزدیک تر شد دیدم یه سیبیل نازک هم داره و بیشتر مجذوبش شدم و لبخند نشست رو لبام و اونم متوجه من شد دستشو بالا برد و کلاهشو برام برداشت و سلامی کرد و منم جوابشو دادم و دیدم که تو دستش یه تسبیح بود. یه کم جلوتر رسیدم به یه میدونچه که باورتون نمیشه چقدر زیبا و خودمونی بود برام. دور تا دور میدونچه پر بود از مغازه و دقت که کردم دیدم جلوی یکی از مغازه ها چند تا تیر چوبی برپا کردن روشون یه پارچه ی گلدار انداختن و یکی جلوی بقیه که میرن اون تو تعظیم می کنه. فهمیدم باید خود کافه باشه. آروم و خرامان نزدیک شدم و حواسم به بساطی بود که اون طرف میدونچه برپا بود و یه نوازنده ی سیاهپوست ساکسوفون داشت یه آهنگ شاد رو برای مردم می زد و دو تا دختر هم با دامن های چین دار و گل من گلی بلند و کفش های تق تقی اونجا می رقصیدن و بهشون می اومد آندلسی باشن و نمی دونم چرا به یکیشون می اومد اسمش روزا باشه، اصلن نمی دونم تو سویا و اون دور و برا اسم روزا رواج داره یا نه ولی بهش می اومد.

- The Gates of Istanbul -

 

کم کم داشت غروب میشد و من داخل کافه شدم و از طرفی جو کافه رو دوست داشتم تو همون لحظه ی ورود و از طرف دیگه دلم می خواست نمایش اون ور میدونچه رو هم تماشا کنم. خوشبختانه یکی از خدمه ی کافه امیال منو از چشمام خوند و راهنماییم کرد از پله ها بالا برم و دیدم بله ... طبقه بالا در اصل یه تراسه که اصلن از بیرون متوجه ش نشده بودم و انگار ساخته شده برای من. یه سری چراغ ریز از تیرهای چوبی که سقف حصیری تراس روشون بنا شده بود آویزون بود و تا نشستم اونا هم روشن شدن و نگاهم بین دیدن اونا یا دیدن آسمون آبی نفتی دور و بر غروب یا نگاه از روی پرچین به بساط اون سر میدونچه یا اصلن هر چیز دیگه ای اون دور و اطراف حیرون و گیج مونده بود که پیشخدمت رسید و تعظیم نصفه ای کرد و ازم سفارش خواست، دلم می خواست از تک تک فریم های واقع شده عکس بگیرم. یه چای همراه عرق بهارنارنج سفارش دادم و طرف رفت و بعد چند دقیقه با سفارشم اومد و بعد از گرفتن لبخند رضایت آمیز من، اون دستیش که روش پارچه آویزون بود رو کنار برد و با اون یکی دستش که روش سینی کوچیکی هم بود به سبک گاوبازای اسپانیایی و با لبخند ادای احترامی کرد و رفت. بعدشم سیگارمو درآوردم و یه احساس کلارک گیبل گونه ای بهم دست داد و حس می کردم دارم کول ترین لبخند دنیا رو می زنم و باید حواسم باشه از نسوان کسی دور و برم نباشه که بمونه رو دستم! تقه ای به بسته ی سیگار، روی میز چوبی تراس زدم و یه نخ سیگار گوانتانامرا برداشتم و دود دادم. دستی به سیبیلم کشیدم و نوبت رو دادم به آسمون ِ حالا دیگه تیره شده ی بعد از غروب و به این فکر کردم که می تونم تا چندین ساعت همین جا بمونم و به هیچ جای دنیا بر نخوره.

  • احسان
  • احسان



...این همه فریاد زدن مرا از نفس انداخته بود. اما پیش از آن داشتند کشیش را از چنگ من بیرون می کشیدند و نگهبان ها تهدیدم می کردند. اما کشیش آرامشان کرد و یک لحظه ساکت نگاهم کرد. چشم هایش پر از اشک بود. بعد برگشت و از نظر من محو شد. وقتی که رفت توانستم دوباره خودم را آرام کنم. فرسوده بودم خودم را روی تخت انداختم. حتمن خوابم برده بود، چون بیدار که شدم ستاره ها روی صورتم بودند. سر و صداهای بیرون شهر مثل نسیم داخل سلولم می شدند. بوی شب، بوی خاک، بوی هوای نمکی شقیقه هایم را خنک می کرد. آرامش غریب این تابستان خواب رفته داخل تنم می شد مثل موج آرامی که می رود و برمی گردد. بعد، در آن ساعت تیره ی پیش از سحر، جیغ سوت ها آغاز شد. سوت ها وقت حرکت کردن دنیایی را اعلام می کردند که حالا و الی الابد دیگر برای من معنایی نداشت. برای اولین بار بعد از مدتی طولانی به مامان فکر کردم. احساس کردم حالا می فهمم چرا در این آخر عمری «نامزد» گرفته بود، چرا بازی را از سر گرفته بود. حتا آنجا، در آن خانه ی سالمندان، که زندگی ها کم کم محو می شدند، غروب یک فرصت کوتاه غم انگیز بود. مامان این همه نزدیک به مرگ، حتمن احساس کرده بود دارد آزاد می شود و آماده برای اینکه زندگی اش را از سر بگیرد. هیچ کس، هیچ کس حق نداشت برای او گریه کند. و من هم احساس کردم آماده ام زندگیم را از سر بگیرم. انگار آن فوران مرا شسته بود و زشتی هایم را پاک کرده بود، مرا از شر امیدهایم خلاص کرده بود، و در آن شب جان گرفته از ستاره ها و نشانه ها، برای اولین بار خودم را آسوده سپردم به بی اعتنایی مهربان دنیا. وقتی دیدم دنیا چقدر مثل خود من است، مثل برادر من، فهمیدم که خوشبخت بوده ام. و هنوز هم خوشبخت هستم...


                                                                       *  *  *


...گیملی گفت : گندالف به ما بگو چطور از پس بالروگ برآمدی؟

- نام او را مبر
و برای لحظه ای بنظر رسید ابری از غم بر چهره ی او گذر کرد و ساکت و پیر همچون مرگ بنظر آمد.
- زمان زیادی سقوط کردم
این را دست آخر به آهستگی گفت طوری که با سختی به گذشته فکر می کرد
- سقوط دور و درازی داشتم. او هم با من سقوط کرد. آتش او اطراف من بود. من سوختم. ما در آبی عمیق غوطه ور شدیم و همه جا تاریک بود. همچون جریان مرگ، سرد بود: قلبم را تقریبن منجمد کرد. 
گیملی گفت : مغاکی که دورین روی آن پل زده است چنان عمیق است که کسی تا بحال آن را اندازه نگرفته است.
- با اینحال آن هم کفی دارد، ورای نور و دانش. دست آخر به آنسو آمدم، به منتها الیه بن صخره. او هنوز با من بود، آتشش فروکش کرده بود اما حالا او چیزی از لجن بود، قوی تر از یک اژدهای مهاجم. ما مدتها در زیر زمین زندگان جنگیدیم، جایی که زمان محسوب نمی شود. هر بار او بمن چنگ می انداخت و هر بار من او را پس می زدم تا دست آخر به داخل دالان های تاریک گریخت. گیملی پسر گلوین، آن ها توسط مردمان دورین ساخته نشده بودند. بسیار بسیار زیر تر از محدوده کند و کار دورف ها... دنیا توسط موجودات بی نامی جویده می شود. حتا سائورون آن ها را نمی شناسد. قدمت آن ها از او بیشتر است. اکنون من به آنجا قدم گذاشتم، ولی هیچ خبری نیاوردم که روشنایی روز را به تیرگی بکشاند. در آن ناامیدی، دشمن من تنها امید من بود...
  • احسان