Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

صبح که می‌شه الف میاد دم در اتاق نگاه می‌ندازه ببینه چراغ روشنه یا نه، اگه باشه یکم این پا اون پا می‌کنه، دولا می‌شه جلو و آروم در می‌زنه، بعد من یا خابم یا بیدار، خاب باشم که هیچ، اگر بیدار باشم یا حال دارم یا نه، اگر نداشته باشم که هیچ اگر داشته باشم می‌رم درو باز می‌کنم. با یه فلاسک نمی‌دونم پر یا خالی و یه چهره‌ی گود مورنینگ تو یو آل سلامی می‌ده و جست و خیز کنان میاد تو منم لبخند کم‌رنگ بر لب خوشامدی می‌گم و صبح‌ بخیری و چه خبر و اینا. اگه روز قبل فوتبال برگزار شده باشه از فوتبال حرفا شروع می‌شن اگه نه، از... مثلن آخرین خبرهای سقوط قیمت نفت ( نفت دیگه تمومه، فاتحه‌ش خوندس! شیبِ شیبِ افت قیمتش هم تندتر داره می‌شه  پسر!) یا مثلن آخرین تحرکات داعش تو منطقه (خب، کوبانی هم چیز شد، الحمدلله! دیدی دو تا ژاپنی رو گروگان گرفتن؟ آره دیدم، تو ژاپن هم کلی جک درست کردن ازش و بقول یسری دارن با شوخی کردن، مبارزه می‌کنن با تروریسم، لابد اونا هم تدبیر و امید دارن).

بعد می‌گذره، می‌رم سراغ کتابم، عجم اوغلو داره قصه‌ی تولد چین جدید رو می‌گه، که چی شد دنگ شیائو پینگ بعد از مردک مائو چینو گرفت دستش و از تو گه‌دونی کشیدشون بیرون، هرچند که هم‌الآنش هم فقط یکم از سطح گه فاصله گرفتن و با همین فرمون اگه بخوان پیش برن باز تو دیوارن، الف می‌گه راست می‌گه، تو حرفامون قبلن به مبحث چین و تشکیل هنگ‌کنگ هم رسیدیم، راست می‌گه. عجم بعد می‌زنه تو فاز برزیل...

بریم بیرون یه آفتابی بخوره به سرمون خب. یه کتابخونه هم هست این اطراف، تازه پیداش کردیم، همین امروز، کتابای چاپ قدیم و صحافی شده توش زیاده، از نشر شباویز هم کتاب بود توش، همونی که ذن و فن نگاهداشت موتورسیکلت رو چاپیده. الف کتاب نان لاینر اپتیکال فلانش رو داد سیمی کردن و برش زدن و خوشال شده، لبخند می‌زنه می‌گه ببین چه خوب شده، راضی‌ام ازش. خب الحمدلله.

از اتاق که می‌خاد بره بیرون همش چشش میفته به قفسه مجلاتم و عکس مصدق رو رو جلد مهرنامه می‌بینه و درود روزانه‌شو به استاد روانه می‌کنه. هر دفعه هم می‌گه که قوام مرد سیاست بود اما مرد اخلاق نه، مصدق ولی هم مرد سیاست بود هم مرد اخلاق. براش یه تیکه از مصاحبه‌ی گلستان و بهنود رو که از صالح گرفتم پخش می‌کنم، همون‌جا که داره از دادگاه مصدق می‌گه، گل از گلش می‌شکفه!

عصر شده بود و تی‌تایم بود. رفتم فلاسکو آبجوش کردم و نشستیم به چای‌خوری با بیسکویت. گفتم الف! یه سایت پیدا کردم کره؛ توش پر از آمار همه‌چیز کشورهاست که معتبر هم هست، اونم با نمودار و داستان. الف دستاشو مالید بهم و رفتیم تو اتافش به تماشای نمودارهای سپید. نمودار صادرات های‌تک کشورها رو نگاه می‌کردیم که بحرین و جیبوتی و ماداگاسکار بالای ایران بودن! بعد من مونده بودم مثلن تو اون کشورهای ته جدول که ده‌هزار دلار صادرات های‌تک داشتن تو سال 2013، دقیقن چی بوده صادراتشون، الف می‌گه چوب بوده، چوبِ های‌تک!

غروب که شد، تنها بودم. نشستم پای لویی، این کمدینِ زوال و نابودی. لوییس سی.کی. داشت واسه وایس پرزیدنتِ پارامونت پیکچرز ایده‌ی فیلمشو شرح می‌داد، که همیشه تو فیلما برای یارو یه مشکلاتی پیش میاد و بعد رفع می‌شن اما اون می‌خاد یارو رو نان استاپ بگا بده و بعد یه دختر خوشگل سر راهش سبز کنه بخیال برطرف شدن مصایب ولی زهی خیال باطل، بارونِ نجاسته که هی به باریدن ادامه می‌ده، منو یاد فانی گیمزِ هانکه انداخت، دوزار روزنه‌ی امید هم نذاشت باز بمونه، شیلنگ کثافت رو بست به تموم دنیا. واقعن که خنده‌دار بود.هم‌زمان و بعد از دیدن لویی هم نشستم به لمبوندنِ ساندویچ مرغ.

امشب کار دارم، ینی اینکه شب هم سر کارم، می‌رم لای قطارا و ول می‌چرخم و نصمه‌شب برمی‌گردم خونه، طبق معمول می‌رم پای نت، می‌رم تو کورا، ول می‌چرخم، به دغدغه‌های ریز و جزئی جماعتِ خوره و پیگیری عجیبشون برای جواب گرفتن تعظیمِ غرایی می‌کنم. به چارتا پست چارتا یوزر مورد علاقم تو پلاس سر می‌زنم، نگاهی به سقف میندازم، نع... قصه همون قصه‌ست.

خیلی وقته صبحا با صدای SW بیدار می‌شم که می‌خونه، انی دی کن بی دِ لاست دی این یور لایف، سو میک ایت ان آنفورگتبل تایم!

  • احسان

این هم یک پست تبلیغاتی است!

دعوتتون می‌ کنم به عضویت و فعالیت در شبکه ی اجتماعی Quora. شبکه ای اجتماعی برای پرسش و پاسخ در هر زمینه ای که به فکرتون برسه. که مثلن چرا وقتی پشت قهرمان های فیلم ها انفجاری رخ می ده بر نمی گردن پشتشونو نگاه کنن و همونجور آسوده میان سمت دورببین؟ یا مثلن چه حالی داره که کار و بارتون رو رها کنید و با کوله پشتی بزنید به سفر؟ مثلن... ساز و کار جاگذاری فیبرهای نوری کف اقیانوس ها به چه صورته؟ بدترین افتضاحات مالی شرکت های معروف تا بحال چیا بودن؟ و بسیار بسیار سوال های گوناگون دیگه. شما می تونید سوال بپرسید، سوال های بی جواب رو جواب بدید، اگه حس می کنید جواب های داده شده به یه سوال مناسب نیست، جواب خودتونو ارسال کنید، بلاگ داشته باشید و... البته با زبون انگلیسی.

Quora

اونایی که منو می شناسن از خساستم تو در معرض عموم گذاشتن علایقم با خبرن، و اگه ماهیت "کورا" تو همین اپن سورس بودن و استقبال از حضور بقیه برای بهتر شدنش نبود از معرفیش سر باز می زدم. خوشبختانه این سایت با محتواش، کاربراش و کارکردی که داره، خودبخود اونایی رو که این کاره نباشن پس می زنه و کاربریِ ولگردانه و بی‌هدف و اسپم‌طوری خودبخود فیلتر می شه و با حضور جامعه ی معمولن نخبه نمی ذاره تبدیل بشه به چیزی شبیه یاهو انسرز. پس اگر مشتاقید بیایید که دنیای تازه اینجاست.

  • احسان

سپرده بودم که آخرش صدام کنن، همون وقت شمارش جوج‌ ها. گفته بودم ما زمستونو دوس داریم، خاب زمستونی؟ خاب کدومه؟ خیلی هم بیداریم تو زمستون. اصن همین که انسان آذرو رد کنه جشنیه واسه خودش، انگار کن خداوندگارم حالش خوب تره وقتی آذر تموم می شه. اصن همینه که یسری جشن واسه عوام الناس ترتیب داده تا حالشو ببرن، یسری کریسمسشونه و یسری هم جم می شن گل هم و حلقه می زنن دور حافظ و هندونه و تخمه و انار. می گه حالشو ببرید، امسالم بسلامت جستید، چی؟ برف می خاید؟ اینم برف، اصن اسم برف شادی از این جا اومده.

این اما یه زاویه ی دیده، دنیا که انقدر محدود نیست. نه که ما از تمام این بازیای فوق الذکر با خبریم، بازیچه ی دست این حرفا نمی شیم، چیشامون بازه، نمی شینیم مث خلا هی تخمه بشکنیم هی بگیم یلداتون مبارک که. مام خلیِ خودمونو داریم، می شینیم به دلتنگی و غصه های خودمون، که این آذر لاشی امسال چیا رو ازمون گرفت. وای از آذری که با صفر هم مقارن شه، شما خیال کن گودزیلا و گیدورا دست بدن بدست هم، ببین چه تخریبی ببار میارن. دیروزم خبر اومد مرتضا احمدی رفته. این پیرمرد پیرزنا که می رن یه تیکه از چیای ما هم باهاشون می ره. دیروز با عزیزی صحبت می کردم اسماشونو لیست می کردیم از ژاله علو و مریم نشیبا گرفته تا سعید پورصمیمی که امیدوارم حالاحالاها باشن و کیف کنن  و کیف کنیم از بودنشون. خلاصه زمستونم اومد و از این آذرم جستیم. اما می دونی... بهرحال روزگار سختی خاهیم داشت.

  • احسان

باز هم مرگ. یک سال دارد می شود، البته یک جورهایی یک سال شد. امروز هفدهم دسامبر است، نگاه که به آخرین مکالمه مان می کنم، تاریخ همین نشانی را می دهد، هفده دسامبر دوهزار و سیزده. حالا هم نشسته ام در مراسم مرگ کس دیگری، از عزیزانِ یک دوست. پیش خودم می گفتم یک سال که بشود اتفاق خیلی مهمی باید بیفتد. سلسله‌ ی این سالگردها مدتی است که شروع شده اند، سالگرد آخرین دیدار مثلن، که چندی پیش گذشت. حالا ماییم و خیل سالگردهای پیش رو، کی بود که آخرین عکس را در فیسبوک‌ گذاشت؟ کی آخرینِ آن متن‌ های رشک برانگیزش را برایمان نوشت؟ آخرین بار به وقت زندگی، کی بود که یادش کردیم؟ آخرین بار کی ذوقش را کردیم؟ کی بود آن وقتی که می گفتند بی خبر رفته؟ کی بود که می گفتم مگر برنگردی... من می دانم و تو، چنان قهری می کنم بی بازگشت و بی آشتی. همان شد، بی بازگشت. حالا شده ایم مثل آن والدینی که اولین گام های لرزان کودک نوپاشان را تصویر می گیرند مگر بیاد بسپارند، ما هم که شاهد لحظه لحظه ی جان گرفتن غمش، این کودک نوپا بودیم حالا رسیده ایم به راه رفتنش. بلند شده، دستی به دیوار گرفته و بنا کرده به سرک کشیدن در حجره حجره های جانمان و هر گوشه خرابی و خسارتی بجا می گذارد. بچرخ کودک جان، حالاحالاها ساکن این منزلی.

  • احسان

بهم گفته بود تو‌ سرت آرزو داری مترجم موفقی بشی و اینا! جواب ندادم، پیش خودم فکر کردم که: چی؟؟؟ مترجم؟ من؟ معلومه که نه! درسته که ترجمه می‌‌ کنم اما معلومه که مترجم نشدم هنوز، و دوست هم ندارم بشم. مترجم باس نویسنده هم باشه حتمن که خب من نیستم و راستش مترجم‌ شدن چندان فضیلتی هم نیست برام‌ انگار، و اصلن چی شده که خیال کرده من تو کف مترجم‌ موفق شدنم؟

اما نه گذشت و‌ دیدم چرا... یعنی عقبش که رفتم، یه نشونه‌ هایی بروز کردن، برگشتم‌ به قدیما و دوران نوجوانی. با رسول، پسرداییم رفته بودیم‌ سینما جِی واسه تماشای "شمعی در باد". موقع تماشای فیلم همش تو کف شخصیت بهرام رادان بودم و این‌ که طرف چقدر در نظر من کوله‌. اون زمان دوران رونق قرص‌ های اکستازی بود و اونم تپ و تپ قرص می خورد و روشونم آب معدنی. شوهرننه ش جمشید گرگین بود و واسه خاطر استقلال از اونا تنها زندگی می کرد، یه خونه مجردی تو یه‌ برج با ویوی تو دل برو و این که استاد، کارشون ترجمه بود!
یادمه بعد از فیلم با رسول سیگاری گیروندیم و تو پیاده رو خیال بافتیم. اون وقتا جوری نبودم که اگه طالب فیلمی می شدم برم بازم ببینمش. گذشت تا رسید به دوران خابگاه نشینی تو شیراز. گاه‌ گاهی یه آقای دکتری میومد خابگاه مفتح و تو سالن کوچیک طبقه ۱۳ فیلم نمایش می داد بهمراه تحلیل و بررسی روانشناسانه و آسیب شناسانه ی آب دوغ خیاری. یکی از برنامه‌ ها نمایش شمعی در باد بود و منم بی درنگ شال و کلاه کردم به قصد طبقه ۱۳. فیلم اما رنگ‌ باخته بود و برام مونده بود شرمندگی که "این دیگه چی بود؟؟؟" طوری که می‌ شد به جرأت بعنوان گیلتی پلژر یا همون لذت گناه‌آلود (لذت یواشکی!) جاش زد. بهرام رادان اون فیلم اما هنوز برام محبوب بود. پیش خودم می گفتم اوف! چقد باحاله، زندگی ینی همین، و طبعن "همین" تا حد زیادی مترجمی رو هم شامل می شد. این شد که دیدم بله، تشخص جالبی برام پیدا کرده این حرفه و این که اگه دقیق تر بش نگاه بشه خیلی هم جذاب و غاییه و نه صرفن یک علم رده ی میانی و ابزار کار بقیه. منظورم اینه که در اصل و در نزدیکی های قله، مترجمی یعنی وساطتی که یک رشته نور رو از منبعی به مقصد می تابونه، و این چیز بزرگیه که لازمه مترجم نفوذ و سررشته ای در هر دو حیطه‌ ی مبدأ و مقصد داشته باشه. و این کم کیفی نیست، یعنی دیدم برای من که عیش بزرگیه سر کردن تو دو تا فرهنگ بکل متفاوت و گشتن سوراخ سمبه هاشون و پیوندشون بهم و تفریح مکرری که این میون نصیبم می شه و پیدا کردن معادل های کلامی و مفهومیِ جذاب به کجاها که نمی بره این ذهن فرار رو. اصلن این جا صرف سیاه مشق و تمرین های ابتدایی هم واسطه ی کسب فیض محسوب می شن. القصه، آدمای جذابی هستیم ما مترجمنماها، البته واسه خودمون (با خودمون خوشیم!)

پ ن: یجا هست تو شمعی در باد که رادان رفته سر قبر عسل بدیعی و شمع روشن کرده و... خیلی خوبه!

  • احسان

یک زمان‌ هایی بوده که دلم برایشان تنگ می‌شود، همین طور مکان هایی و همین‌ طور زمان ها و مکان هایی. حالا می‌ خاهد تجربه شان کرده باشم یا خیر. می خاهد دوست شان بدارم یا خیر. آخرین کتاب ترجمه شده‌ ی الن دو باتن (در باب مشاهده و ادراک) فصلی دارد با عنوانِ "در باب افسونِ اماکن پر ملال"؛ مستقل از این‌ که استاد در این فصل چه حرفی زده، میل من حرف زدن از اماکن پر ملال است و افسون‌ شان. چندان قصدی برای مصداق تراشیدن ندارم ولی دوست دارم برای ثبت در این جا هم که شده یادی کنم از یک نانوایی لواش که غروب یک روز پاییزی سال 81 با دوچرخه در برابرش حاضر شده بودم یا آستانه ی تمام شدن شهر اردبیل که صبح بسیار زود یک روز تابستانی سال 85 سوار بر ماشین، زل زده بودم به کامیون‌ هایی که از روبرو می آمدند و رفتگرهایی که کف آن تقاطع بزرگ را جارو می‌زدند، همچنین خانه‌ ای خالی با نوری زرد در بلوار دانشجوی شیراز که غروب ها موقع برگشت از کلاس چشمم را به سمت خودش می کشید. حالا سال ها از آن دوران گذشته، نشسته ام پای آلبوم آخر پینک فلوید، از همان تکه ی اول که چیزهای ناگفته مانده نام گرفته، همه ی حواسم می رود سمت سرزمین شان؛ پینک فلوید را می گویم. هی شِیم به یادم می افتد، هی دیوار، هی ساندی بلادی ساندی، هی کنسرتِ روی پشت بامِ بیتلز، هی لوکیشن های روی آندرشونی و چیزهای ناگفته هم بدجوری می بردم سمت گیتار ابتدایی بازگشت به زندگی یا همان کامینگ بک تو لایف از - بزعم من - بهترین آلبوم شان یعنی ناقوس جدایی. روزگاری دائم گوشش می دادم و خوف برم می داشت، هدفون در گوش راه می رفتم  و می دویدم و می ترسیدم و باعث می شد تندتر بدوم، انگار که فراری باشم. شده بود از خابگاه می زدم بیرون به هزار بهانه ولی به قصد نشستن لب نرده‌ های باغ ارم و تماشای خانه ی خالی و پر ملال بلوار دانشجو،‌ حقا که افسون داشت، می توانم دست ببرم در کیسه ی اماکن پر ملالم و یکی را بیرون بکشم، ترکِ محبوب پراگرسیو راکم را تنگش بگذارم و افسونِ افسونش شوم. دو باتن در اولین فصل کتابش با عنوانِ "در باب لذتِ اندوه" رفته سراغ تابلوی اتومات از ادوارد هاپر. هاپر از کاشفان فروتنِ اماکن پرملال است، باید یک موسیقی از موگ‌ وای گذاشت روی نقاشی هایش تا حق مطلب ادا شود. سرم را فرو کردم در متن و می نویسم، بالا که بیاورم، اتاقی است دراز و مستطیل، مثل قبر، از بطری آب معدنی خالی و کتبیه‌ ی محرم گرفته تا چارپایه و انبوه کتاب و مجله، این جا هم برای خودش مکان پرملالی شده، کافی است مدتی از آشنایی تان بگذرد تا ملال، این ویروس افسانه‌ ای از زیر در هم که شده خزان خزان همه جا را بگیرد. حالا سولوی دیوید گیلمور بدجوری می چسبد در این میهمان خانه ی ملال آورِ روزش تاریک.

  • احسان

Just for fun

۰۷
مهر

دیوید: ... یک بار شخصی به من گفت که از بدو پیدایش بشر دو سوال همیشه ذهن او را مشغول کرده‌‌است. اول: «معنای زندگی چیست؟» و دوم «با این همه پول خرد که آخر روز ته جیبم جمع می‌‌شود چکار کنم؟»

لینوس: من جواب سوال اول را دارم.

دیوید: و جواب سوال اول چیست؟

لینوس: یک جواب ساده و دوست داشتنی. این جواب هیچ معنایی به زندگی شما نمی‌دهد، ولی نشانتان می‌‌دهد که پشت پرده چه چیزی در جریان است، در زندگی سه چیزِ معنادار هست. این ها سه انگیزه‌ی اصلی در زندگی شما هستند. عواملی که باعث می‌شوند شما کارهایی را انجام دهید که یک موجود زنده می‌کند: اولی بقاست، دومی نظم اجتماعی و سومی تفریح. هر چیزی در زندگی، به همین ترتیب است و بعد از تفریح هم چیز دیگری نیست. این به نوبه‌ی خود مستلزم این است که در زندگی، هر کاری معطوف به رسیدن به مرحله‌ی سوم باشد و وقتی به منطقه‌‌ی سوم برسید، کارتان تمام شده است. البته پیش از رسیدن به مرحله ی آخر باید از مراحل قبل بگذرید.

دیوید: این بحث که گفتی توضیح بیشتری لازم دارد.

...

لینوس: می توانیم... سراغ جنگ برویم. مشخص است که اولین جنگ‌ها برای بقا بوده‌اند چون یک یارویی بین شما و چاله‌ی آب ایستاده بود. بعد باید سرِ زن با یک مرد می‌جنگیدند و بعد جنگ تبدیل می‌شد به یک موضوع اجتماعی. این جریان سال‌ها قبل از قرون وسطا واقع شد.

دیوید: یعنی جنگ بعنوانِ یک شیوه برای برقراری نظم اجتماعی.

لینوس: درست است ولی شاید بهتر باشد بگوییم روشی برای پیدا کردن جایی برای افراد در نظم اجتماعی؛ چون هیچ کس برای خودِ نظم اجتماعی چندان اهمیتی قائل نیست. در این ماجرا، فرقی هم نمی‌کند شما یک مرغ در مرغدانی باشید یا یک انسان در جامعه.

دیوید: و می‌خواهی بگویی این روزها جنگ به یک سرگرمی تبدیل شده؟

لینوس: دقیقن.

دیوید: شاید برای کسانی که آن را روی تلویزیون می‌بیند این حرف درست باشد. برای آن‌ها جنگ، یک سرگرمی شده.

لینوس: همچنین در بازی‌های کامپیوتری. بازی‌های جنگی. سی ان ان. تازه دلیل جنگ هم ممکن است به تفریح مربوط باشد. علاوه بر این، برداشت از جنگ هم به یک سرگرمی تبدیل شده...

متن گفتگوی دیوید دایموند و لینوس توروالدز از کتاب فقط برای تفریح: داستان یک انقلابیِ اتفاقی ترجمه ی جادی: جادی دات نت.

  • احسان

City of Lights

۰۳
مهر

بسم الله الرحمن الرحیم

اولش یکم چهرازی بریم که مردم خوششون بیاد. دیر زمان بود که می‌ خاستم فلان و بهمان...

من زاده‌ ی تهران هستم، زاده‌ ی خیابان جمهوری، بیمارستان نجمیه، زمستان 66 بود و موشک بارانِ معروف تهران. محله‌ ی کودکیم سی متری جی بود و مهرآباد جنوبی. بعد نقل مکان‌ هایی داشتیم به خارج از تهران و تو یه برهه هم ساکن مینی‌ سیتی بودیم. خیلی مکان های تهران بوده که پام هم بهشون نرسیده. یه ایده داشتم که یکی دو سال پیش وقتی داشتم با آژانس از دم پارک ساعی می‌ رفتم میدون سپاه به ذهنم خطور کرد. این که سعی کنم تا جایی که می شه تهران رو زیاد سیر کنم، یعنی از جای تکراری رد نشم حتی المقدور، دوست داشتم اگه رد پیاده روی هام تو نقشه ثبت می شد روز بروز جاهای سفید بیشتری قرمز بشه (ردمو قرار شده با قرمز نشون بدم یعنی!) گذشت تا همین چند شب پیش... این متن در اجابت دعوتِ ندا میری نوشته شده برای معرفی ده مکانِ... (نمدونم چی بگم، مکانِ بیادماندنی خوبه!) ده مکانِ دوز‌داشتنیِ تهران برای من. شماره ها اصالت خاصی ندارن گمانم، حالا شایدم داشتن.

10 - کلاس نمدونم چندم دبستان بودیم و ظهرها بعد از تعطیلی در حد نیم ساعت هم که شده باید می رفتیم فوتبال. خیابون اصلی، خیابون جندقی بود که الان زیر میدونِ فتح، که خودش تو ضلع جنوبیِ فرودگاه مهرآباد باشه واقع شده. یه کوچه فرعی داشت، پُرّ درخت. آقا سایه می افتاد آدم کیف می‌ کرد سر ظهری. اون همکلاسی که خونشون تو اون کوچه بود و پای ما رو بهش باز کرده بود هم سیاهپوش نامی بود. اهمیت اون کوچه فارغ از چندباری که بابت دیر خونه رفتن کتک خوردم و فوتبال های بعد مدرسه ش، برای من تو زدنِ اولین گلِ هد بود. اونم تو گل کوچیک! اگر بدانید... اگر بدانید

9 - تو همون سال های دبستان، یه تفریح دیگه ی ما جوون های اون دوره، سِگا بود! سِگا می دونی چیه شما؟ از اونا خلاصه. پارک شمشیری، یه خیابون داره جنبش به اسم مسیح‌ خواه. پارک شمشیری حالا کجاست؟ تو خیابون شمشیری! سه راه آذری رو بلدی؟ اون ورا، یکم دست راست. جونوم براتون بگه تو خیابون مسیح خواه (والله اگه اسم خیابون یادم مونده باشه، سرچ کردم اینا رو!) یک عدد "کولوپ" بود که پاتوق ماها بود. شده بود از جیبِ والده گرامی دویست تومنی کش می‌ رفتم که برم شورش در شهر و اون یارو بازی وسترنه و علی الخصوص کامبت بازی کنم، یعنی قشنگ یه حالتِ  اعتیادطور. میعادگاه عاشقان بود برای ما، بعدها یروز پسرخاله صدام کرد تقاطع جندقی و دامپروری گفت بیا گفتم چیه گفت بیا این بازیه جدید اومده، سگا رو بیریز دور، این سونیه! میلان بر می داشت، ژرژ وآ داشت لامصب!

8 - کمی به عقب بازگردیم. محرم که می‌ شه ما سیاه می پوشیم. قدیما هیئت و اینام زیاد می رفتیم الان تک و توک هنوز می ریم اما یجا بوده و هست که گمونم جز یک سال که با محمد رفتیم مشهد، بقیه سال‌ ها پای ثابت محرم ما بوده. بازار تهران، مسجد جامع. خیلی دوست داشتم مجالی پیش بیاد بتونم از مسجد جامع بنویسم. روال کار اینه که صبح های تاسوعا و بعضن عاشورا، خیلی خیلی زود از خاب پا شده و تو تاریکی از سمت خونه ی آقاجون، همون خونه ی تو سی متری جی که توش بزرگ شدم (چون معمولن اون تاسوعا و عاشورا اونجاییم) حرکت می کنیم به سمت بازار، از گلوبندک و زیر اون خیمه ی بزرگ نزدیک چارراه سیروس  و عکس دیواریِ شاهرخ ضرغام رد می شیم و ماشین رو اطراف مدرسه مروی پارک می کنیم و می ریم داخل. بازار تهران عالیه، خدا بهش نظر داره، آدم تو اون صبح زود و مغازه های بسته هم که راه می ره کیف می کنه. اونجا قدیما دو دسته می شد الان رو مطمئن نیستم. یه ور می رفت سمت حاج منصور (گمونم صنف لباس فروش ها) یه ور هم سمت شیخ حسین انصاریان. ما سمت شیخ بودیم. داخل حیاط مسجد می شدیم، نون سنگک و پنیر و چای شیرین داغ زود می رسید دستمون و ایستاده کنار میزها صبحونه می زدیم و به توصیه ی اکید با وضو داخل می شدیم. رو ستون های مسجد جامع پارچه هایی می زنن با همچین جملاتی "دروغ نگویید" و "غیبت نکنید" قشنگ یه حالتی ده فرمان‌ طور، انگار طرف فهمیده اینجا با همین جملات ساده کارها راه میفتن. آدمای اینجا قِدیمی و مصداق قشر مخاطب موسا هستند و هنوز درگیر گیرای بیخودِ دنیا نشدن، نیومده دو ساعت قصه بگه که دروغ گفتن اِله و بِله. دروغ نگویید، والسلام.

7 - این قصه رو برای دوست هام زیاد گفتم اما مکتوب نکردم تا بحال. پاییزِ 87 بود که برنده ی حج عمره ی دانشجویی شدم و تابستون 88 اعزامم بود. باید بلافاصله بعد از اتمام تعطیلات نوروزی پاسپورتم رو می رسوندم به اهلش که برن دنبال کارها. روزهای آخر سال 87 بود و من هر روز می رفتم شهرآرا تا پاسپورتم رو تمدید کنن. روز 28 اسفند 87 (آخرین روز کاری سال) بود که بعد از کش و قوس های فراوان و حرکات رفت و برگشتیِ افتضاح از شهرآرا به اداره نظام وظیفه بالأخره ساعت یک رب به سه موفق به اخذ چیز شدم و خیلی نرم و نازک راه افتادم سمت خانه. به سیاق معمول از پارک وی تا تجریش رو پیاده سیر کردم. حاجی فیروز در طرح ها و رنگ های مختلف به وفور فراهم بود و خیابون ولی عصر از اون عصرهای کلاسیک خودشو داشت نشونم می داد، مگه می شه تهرانی باشی به ولی عصر به چشمِ هیزی نگاه نکنی؟ منم که چشمم یک دقیقه آروم نداشت، یکم می رفت سمت کتونی های پوما، یکم می رفت سمت حاجی فیروزا، بعد یهو گوشم به کار می افتاد و تیز می شد که یه خانم مسن که انگار نسخه ی مؤنث استاد جمال اجلالی تو آرایش غلیظ باشه داره با فیلم فروش تو پیاده رو بحث می کنه که "...نه پسرجون، این تنگه ی وحشت ارزونیِ خودت، اونی رو می خام که رابرت میچم داره، رابرت میچم می دونی کیه تو؟" بعد هم پیاده روی تا تاکسی های لواسون.

6 - این یکی مکان چندان حوزه ی بسته و مشخصی نداره. یجور محله محسوب می شه. محله های اطراف بلوار کشاورز و خیابون ایتالیا تا مثلن حتا میدون فلسطین. یه بار برای گرفتنِ هدیه ای پدر بنده رو فراخوندن و از اونجا که وقت نداشت بنده رو گسیل کرد برای ستوندن هدیه، چون هدیه هه فی نفسه براش ارزش داشت. مام سنی نداشتیم، اول دوم دبیرستان بودیم. رفتیم پی خیابون ایتالیا. تا خود بلوار کشاورز رسیده بودم هنوزم فکر می کردم آدرس سرکاریه، خیابون ایتالیا؟ مگه داریم؟؟ پ چرا ما ندیدیم تا بحال؟! خلاصه این شد که در پیِ یافتن ایتالیا همچین کریستف کلمب‌ وار دست به کشف آن دیار زدیم، از انبوهِ درختان سر به فلک ساییده بیگیر تا جوی های فراخ و هوای خنک و اصن شما بگو بِورلی هیلز منتها بدون هیلز. گفتم من باس یروز بیام این ورا ساکن شم اینجوری نمی شه. هنوزم گاهی خر می شم کلی راهمو دور می کنم می رم اون سمت و بین خیابونا راه می رم و با معماری قدیمیش کیف می کنم.

5 - کم کم باید وارد سویه ی ناخوش داستان هم شد، بالاخره زندگی بقول جواد خیابانی عرصه ی تقابل اشک ها و لبخندهاست! این جایی که می خام بگم رو شاید اسم نبرم اصلن. اولین بار گمونم یک روز پاییزی تو سال 90 بود که پام بهش باز شد. قرار سه نفره داشتیم. بهم آدرس دادن که بیا فلان جا. راهِ مسیرِ حماریِ اون مکان، 2 دقیقه بیشتر نبود اما به لطف آدرس دهی داغونِ طرف، مثل حمار کلی جا رو دور زدم تا رسیدم به مکان. مکان بالای یه شیرینی فروشی واقع شده بود. خوردنی هاش هم مالی نبود. راستشو بخواهید می رفتیم اونجا که یک، رو مبل های راحتش ولو شیم و حرف بزنیم و دو، اون دو تای دیگه، گوش تیز کنن و به حرفای مسخره ی مردم بخندن و منم حرص بخورم که چرا صداشونو نمی شنوم. شرف المکان بالمکین که می گن مال اینجاست، مکان شاید مالی نبود و بعدها هر وقت از کنارش هم رد شدیم شد مایه ی دق، اما مکین! مکین، مکینِ عزیزی بود.

4 - روزی بود شلوار قرمز رنگم رو بر پا کردم. بوت هم. ناهار دعوت بودیم. قرار بود میثم بخاطر تولد و ماشین جدید و... مهمونمون کنه. روز خاصی بود. بعدنا شاید متوجهش شدیم. من چند تا از رفقای نزدیک فعلیم رو اون روز برای بار اول از نزدیک دیدم. خیلی حرف زدیم، خیلی خندیدیم، هنوز هم "‌تـــــــــــــــــــلخ" گفتنِ میثم از یادمون نرفته، یا نوشیدنیِ جمیرا! گیچ شدنمون از اسم غذاها و هوشمندی هومان که با شماره سفارش داد! فکرشو نمی‌ کردیم از بین اون جمع حدود دو سال بعد دو نفرمون با هم مزدوج بشن و یکیمون یه کم بعدش یهو غیبش بزنه! خیلی به این فکر کردم بعدها... کی فکرشو می‌ کرد؟ رستورانِ لئون تو خیابونِ آبان برای ما جای عزیزیه. رستوران لئون 1960

3 - شیرازو که ول کرده بودم، چند ماهی انگل اجتماع بودم. خور و خاب و شهوت خلاصه. گذشت و خورد به سرما، مادرم نهیب زد که پاشو برو درستو ادامه بده بچه. ما هم که اعصاب مهندسی و دانشگاه و دانشجو و استاد و این هله هوله ها رو نداشتیم رفتیم فراگیر پیام نور ثبت نام کنیم، اونم همون لواسون که کنار گوش باشه. زمستون بود گمونم، برفِ بدی می‌ بارید و دفتر پست لواسون هم دفترچه نداشت نمدونم چرا. ما هم پا شدیم رفتیم کجا؟ سمت اقدسیه نزدیک ترین دفتر پست، طرف گفت یه کم دیگه محموله می رسه برو یه دور بزن برگرد. ماشین رو برداشتم و بلوار اوشان رو رفتم بالا، از محک و بیمارستان مسیح دانشوری و اینام رد شدیم و رفتیم یجایی که بش می گن بام  تهران! اونی که همه می رن نه ها، یه شهرک هس اون بالای دارآباد به اسم شهرکِ بام تهران اصلن! بعد یادم بود امیر از پشت صحنه ی سنتوری که حرف زده بود  گفته بود گرمخونه‌ ی معتادای سنتوری همون ورا بوده، من خود گرمخونه رو پیدا نکردم اما ول گشتم لای برف ریزون و تو ماشین، تنهایی تماشای عشاقِ فراری رو کردم که به ارتفاعات لابد پناه آورده بودن و داشتن دردودل می کردن! افسوس سوسیسی نبود که کباب کنیم و یکم خسته باشیم.

2 - کمی از زمین فاصله بگیریم. کوه نورد که خب نیستم اما قدیما کم و بیش می رفتم، سالی دو سه بار رو می رفتم دیگه. معمولن هم کلکچال. همیشه هم از جمشیدیه. با تاکسی می رفتیم سر منظریه و خیابونِ گمون کنم فیضیه رو می رفنیم بالا با اون همه کوله و بند و بساط تا برسیم به آستانه ی پارک محبوبِ شمال تهران که البته این اواخر هیچ دوست ندارم برم توش. جمشیدیه با اون کفِ سنگی و بالا پایین دارش، با اون آبخوریش که دو تا دست کاسه شده‌ ست، با اون جوون هایی که معمولن همیشه می نشستن یه گوشه و گیتار می زدن (لااقل اون زمان که هنوز این کارا کول بود!) تا حوضچه ی کوچیکِ اون بالاهاش که بار اولِ کلکچال رفتن از اون مسیر وقتی بهش رسیدیم و دیدیم جمعیتِ جوانِ مختلط دارن توش آب بازی می کنن، در حد چالشِ وِت شِرت و اینا، اصن در حکمِ صمد بودیم که تازه پا به تهران گذاشته! اما اصل مکانِ این شماره، نه پارکِ جمشیدیه که پناهگاهِ اون بالای کلکچاله، همون جا که کنارش یه هتلِ سفیدِ مدور نیمه کاره هم هست و از خیلی جاهای تهران پیداست هیبتش. اونجا تراس هایی داره که شب هایی درش گذروندیم و تهران رو تا جایی که دلمون خاسته دید زدیم، تهران، این گلِ کم پیدای ما که سالی یک بار در فیجی می‌ شکفه.

1 - یک اما فقط اسم داره، باغ فردوس!

پ ن: یک مکان داریم ما که نه می شه گفتش (از باب شخصی بودن) و نه می شه نگفت (از فرط اهمیت) و اون باجوله، عاشقان دانند خودشون.

  • احسان

می نویسم میت می این مونتاک و بخاب می‌ روم شاید بخابش ببینم.


در وهله ی نخست... اومدم بنویسم "وهله" شک کردم بین ه‍ و ح؛ سرچ کردم دیدم ه‍ درسته. تو نتایج اومده بود که مفهوم مطلق هگل در وهله ی نخست عین کثرت است یا مثلن لیبرالیسم در وهله ی نخست آزادی بیان و اندیشه است :)
گفتم صنما، ما رو به این شطحیات چه کار؟ اگه سبو شکست عمر تو باقی. می مونیم که فاصله ها رو نیم فاصله کنیم، نمی مونیم؟ گفتش اگر برآید! گفتم بر می آید، بر میارونیمش. گفتم تو اصن می دونستی نامجو ترنجشم از رو کمِل برداشته؟ عِب نداره آقا بذ برداره بخونه ما کیف کنیم، بذ یجا دیگه مثلن بخونه مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان رشته به رشته نخ به نخ... تـــــــــــار به تار و پـــــــــو به پو.
حکایت این روزهای ما شده حکایت مردی نشسته بر قله که تسبیح فیروزه ای رنگی هم بر دست گرفته زل زده به آفاق دوردست و از این ذکرایی که آدم کاربلدا بلدن می گه... چی بود داداشی می گفت تو پری؟ از اونا. مثلن یکی هست و هیچ نیست جز او، وحده لا اله الاهو

پ ن: این اولین پست این وبلاگه در واقع! سال ها تو Kino می نوشتم.

  • احسان

 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش/بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال/مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار/کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست/راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام/هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید/این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند/دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود/عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۶ تیر ۹۳ ، ۲۰:۴۰
  • ۳۶۲ نمایش
  • احسان