Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

یقه. یقه. آقا یقه.

یقه در طرح‌ها و اندازه‌های مختلفی عرضه می‌شه از جمله هفت، باز، گرد، اسکی و...

من بر آنم که یقه... نماینده‌ی چیزهاییه ورای خود یقه، یعنی گذر می‌کنه از قشر ظاهر و بر باطنی یکه، اشاره داره.

یقه گرد: یقه‌ی گرد بخودی خود واجد معانی ویژه‌ای نیست اما یکم به سن و سال حساسه و جنس لباس. مثلن شما فقط از تی‌شرت انتظار یقه‌ی گرد داری و نه از پیرهن. حالا درسته پیرهن هم داریم با یقه‌ی مثلن گرد ولی اونا دکمه دارن و حساب نیست. یقه‌ی گرد روی زیرپیرهن هم تعبیه می‌شه و طی فعل و انفعالاتی دیده شده که به بیضی یا حتا سهمی درجه‌ دو هم می‌تونه تبدیل بشه.

یقه‌ هفت:‌ یقه‌‌ی هفتی شکل یا یقه‌ی هفت سعی داره بگه اسپرته، البته یه زمانی هم بود، سمبل تجدد بود، واسه خودش برو بیایی داشت، عبارت "آقا یقه هفتشو بده" تو دل خودش حاکی از این بود که ما از اوناشیم، ما در مرزهای مد و اینا حرکت می‌کنیم. الآن منتها از اعتبار افتاده و پلوورهاش بخصوص اگه زیرش هم چیزی نپوشیده باشید (قاعدتن منظورم مردهاست!) اصلن مورمور می‌کنه آدمو... مو می‌زنه بیرون ازش، شت!

یقه‌ی باز: این باز که می‌گم یعنی بااااااازا و همونجور که بزرگان گفتن "یقه‌ی باز اصلن جالب نیست، خوبیت نداره" و در سال‌های اخیر بین قشر "خود تازه بدوران رسیده‌ انگار" رواج عجیبی داشته، همچنین بین قشر هدف خواننده‌های نسل جدید که پوست رو برنزه می‌کنن. یقه‌ هم که تا فلان جای بدن بازه و بعدازظهرهای تابستون هی میدون هفت‌حوض رو بالا پایین می‌کنن به این امید که سررشته‌ای بدست افتد.

یقه‌ی آمریکایی: هاااا! این یقه‌ی خوبیه، اول اینکه رو هر چیزی سوار نمی‌شه، بعدم اینکه رو پیرهن آستین کوتاه خیلی خوب می‌شینه. چندلر بینگ هم یادمه زیاد از اینا می‌پوشید. در عین حال که خب وااااقعن یقه‌‌ست و از دایره‌ی گرد و هفت و اسکی و سایرین خارجه و همچی برگشته روی لباس و حق مطلب رو ادا کرده، ولی یه یلگی و فراغ خاصی هم تو دلش هست که از همه دل می‌بره. نه خیلی بسته نه خیلی باز. قشنگ در مسیر تعادل.

یقه‌ اسکی: اول اینکه چرا اسکی؟ چون اسکی بازا می‌پوشیدن؟ دوم اینکه بر خلاف گفته‌ی بزرگان که گفتن‌"یقه‌ اسکی خیلی یقه‌ی خوبیه" باید عرض کنم که: هیچم! یقه اسکی کجاش خوبه؟ معمولن هم در بدترین رنگ‌ها عرضه می‌شه مثلن زیتونیِ دمغ، شیری، قهوه‌ای آروم (نسکافه‌ای) و فیروزه‌ای. یعنی بدترین ترکیب رنگ و طرح رو تو هوا می‌زنه. مهد کودک که می‌رفتم برای گروه سرود لباس‌های یقه اسکی سفید تهیه کرده بودن و مجبور بودیم بپوشیم، این خاطره‌ی بد سال‌ها درونمون ریشه دوونده. همین الآنشم یقه اسکی برام یادآدور بیماریه، یعنی به یه یقه‌اسکی پوش برسم می‌رم می‌گم آقا چیزی شده؟ خدا بد نده! والا. نکنید، تن بچه‌هاتون نکنید، مگه خودش بخواد... که خب دیگه حقشه، خاک بر سر.

یقه‌‌ی آخوندی سابق / دیپلمات جدید: این یقه هم بدرد خاصی نمی‌خوره و مبتلا بهش فقط اقشار مثلن الیت جامعه‌ان و بیشتر برای مشاهده‌ی تطور جامعه‌ی ایرانی مناسبه که یه زمانی بهش می‌گفتن آخوندی و حالا می‌گن دیپلمات. هیچ وقت هم جاشو بین قلوب مردم عادی باز نکرد. افلا تعقلون؟

یسری یقه هم هستن که خاصن مثلن دالبری، لاله، یقه انگلیسی، خرگوشی، ایستاده چون کانتونا (آخه خدایی این چیه برای پیرهن؟؟؟)، ملوانی (بدرد بچه‌های شلوارک‌پوش مهدکودکی می‌خوره) یقه مربعی، دراپه و... که خب در این مقال نمی‌گنجن.

  • احسان

1- با علی بودم. نشسته بودیم ناهار بخوریم، مثلن. زل زده بودیم به مانیتور و مناطق تحت نفوذ داعش. نگاه می‌کردیم به دیرالزور که یه لکه بود متعلق به مناطق دستِ اسد و افتاده بود وسط داعش. تو این استان حتا شهرهایی هستن که نیم این ور و نیم اون وری هستن. کلی از شهرهای عراق حول دجله و فرات تشکیل شدن و تو نقاط بایر و بیابونی طبیعتن شهرهای کمتری وجود داره و تازه تصور اون ها هم می‌رسه به یه شهر نیمه‌خراب، داغون و افسرده. یجای دیگه نزدیک شهر بیجی بود که یه منطقه‌ی شهریِ احتمالن کوچیک که حتا اسمش هم ذکر نشده وسط یکی از همون مناطق بایر، توسط داعش محاصره شده بود. زوم کردیم روش. نشستیم به تخیل. علی اونجا چطور جاییه؟ یعنی به پالایشگاه بیجی وابسته‌ست؟ ممکنه شهرک صنعتی باشه؟ که یعنی کارگرای پالایشگاه توش ساکن باشن؟ اینجوری که خیلی خطریه! اینا مثل یه شبهه جزیره تو دریای داعش گم شدن. الان ساعت چنده؟ دوی بعد از ظهره، اونجا احتمالن یک یک و نیمه، هوا گرم، هُرم گرمای پالایشگاه رو هم اضافه کن. هیچی... همین، غذا تو دهنمون مونده بود نیمه جویده و من رفته بودم تو خیال یه داستان عاشقانه تو شهرهای نیم داعش نیم عراق شیعی، یا نیم داعش نیم اسد. عه عه عه...

2- علاقه‌ای به شبکه‌های اجتماعی همراه نداشتم و حالا بعد از دو ماه امتحان کردنشون قطعن ندارم و بخاطر الزامات کاری مجبورم داشته باشمشون. تو یه گروه متفرقه هم اضافه‌م کردن که سنخیت چندانی با تفکراتم نداره اما توش موندم تا در معرض همه جور حرفی باشم. از طرفی دوست دارم که همه بتونن حرف بزنن، استعدادی مدفون نشه، همه همچین بشکفن اما باور کنید یه وقتایی پولی بودن باعث می شه یجور فیلتر بوجود بیاد تا ملت حرف مفت نزنن. چیزی که دیدم این روزها به مدد این شبکه ها دنیامون پر شده ار حرف "مفت" چون پولی بابت فرستادنش نمی دن و... البته بعدش باز هم می‌شه امیدوار بود این بده بستون ها هی همدیگرو غربال کنن، این ته مونده ها برن ته صف و چارتا حرف درست درمون هم همدیگرو پیدا کنن و برن در صدر. در کل ولی تمرینِ شنیدنه، تمرین تحمل، که به خودت نشون بدی چقدر می‌تونی به دیگران گوش بدی. خسته‌م کردن بخدا ولی بازم شنیدن بهتره از نشنیدنش!

3- از ساندترک برنامه ی خندوانه دو تا موسیقی خوب پیدا کردم!

1

2

  • احسان

گواته مِله!

۰۱
فروردين

ننه (به ترکی): دستت درد نکنه ننه جان که اومدی بهم سر زدی

من: عیبی یوخ عیبی یوخ!

ننه: بخدا همین دیروز بود که نشسته بودم تو فکر و خیال شما بودم، تو پسرداییت پسر عمت...

من: یل یاتار طوفان یاتار یاتماز تراختور پرچمی

ننه: دعا می‌کردم‌ که ای خداااا این بچه‌هام همشون خوشبخت بشن و اینا

من: هر نَه وار کرنر دَ وار!

بخشی از دیالوگ‌های مادربزرگِ پدرمادرم با من در مهمونی روز اول عید که بعلت تمرکز توانایی ترکیِ بنده در لیسنینگ‌ و عدم توفیق در اسپیکینگ اینجوری شد! 

پ‌ن: می‌گم اختلاف نسل‌ها هم واقعن جونور عجیبیه‌هاااا!

  • احسان

۱ - بنده‌ای هستم سراپا تقصیر، در خلوت و حتا تا حدی در جلوت با خودم حرف می‌زنم. برای روزگار شاخ و شانه می‌کشم، مراتب اعتراضم را به حقوقِ حقه‌ی پایمال شده‌ام ابراز می‌کنم، خشمگین می‌شوم، دست تکان می‌دهم، گاهی هم آرام گرفته و مِلو می‌شوم، لبخند کج می‌زنم تا جایی که به گوشم مماس می‌شود، برنامه می‌ریزم، نقشه می‌کشم که فلان می‌کنم و بهمان، مقصدم را شبیه‌سازی می‌کنم، موسیقی گوش می‌دهم آن هم مجازی، گاهی پیش می‌آید که خب... دیدی هم می‌زنم.

پیش‌ترها فیلم کوتاهی دیده بودم با بازی باستر کیتون. یک فیلم بقول معروف «هنری» و تا جایی که یاد دارم صامت. دوربین دنبالش می‌کرد و استاد هم‌ به هر ضرب و زوری شده ازش رو می‌گرفت، نمی‌خواست فهم‌ شود. فیلم رو با نظریات جرج برکلیِ فیلسوف تفسیر کرده بودن که ایدئالیسم تا فطرتش رسوخ کرده بود و حال خوشی نداشت. اون دوران که بنوعی دوران راجر واترزیِ من هم بود (در تقابل با دوران دیوید گیلموری بعدش!) پرچم دست گرفته بودم و دور شهر می‌چرخیدم و ایده‌ی فیلم‌ رو فریاد می‌زدم. گذشت و گذشت تا به اینجا رسید که منِ اون دوران تعدیل شد و وبلاگی کاشتم، مَر جاودانی را (یا همچی چیزی!) که آقا... محو شدن هم دیگه اغراقه، دست روزگار خودش زورشو برای محو کردن ما خواهد زد، لااقل خودمون باهاش دست به یکی نکنیم. در راستای همون پستی که اخیرن در باب قربانی بودن نوشتم اینجا هم عارضم به ختمتتون که حرف ما همون حرف آقای داوودنژاد کارگردانه تو انتهای کلاس هنرپیشگی... که گر مراد نیابم، بقدر وسع بکوشم، که اگه باهاش حال نمی‌کنم، انگشتش که می‌تونم بکنم!

سال ۸۳ اولین وبلاگمو‌ احداث(!) کردم با یک یا دو‌ پست و وبلاگ فعلی چارمین وبلاگ علنی بنده‌ست. 

۲ - وبلاگ‌ها راحت دروغ نمی‌گن، یا دست کم من راحت گولشون رو‌ نمی‌خورم. بهمین خاطر بر خلاف آشنایی با آدم‌ها و مدتی  تحمل ریسک و رفت و اومد و تعارف و این جلافتا، با وبلاگ راحت‌تر می‌شه کسی رو شناخت، لذت کشفش عینی‌تره و خاطره‌بازیش عیان‌تر. البته این حرفا رو که می‌زنم صدای نامجو تو‌ سرم می‌پیچه که عدد بده عدد عدد عدد بده و‌ کمی خجل می‌شم اما ملالی نیست، از دیو و دد ملولم و همین اینم آرزوست. اصلن وبلاگ‌نویسی یک کیفیتی به افراد می‌ده و از یک استانداردهایی برخوردارشون می‌کنه که... خوبه خلاصه، خب بنویسید دیگه، ننوشتن خوبه؟ چه کاریه؟ راستشو بخواید چند وقت پیش هم اصلن به یکی از وبلاگ‌هایی که خیلی خوندم و می‌خونمشون رفتم و‌ برای آقای نویسنده کامنت خصوصی گذاشتم که آقا بیا با هم دوث بشیم! ینی شما خودت حدیث مفصل بخوان از این مجمل... جالب اینکه طرف وقعی هم ننهاد به درخواست دوستیم.

موارد فوق در اجابت دعوت وبلاگ انجیر نوشته شدند. شماره‌ی ۱ در جواب چرا وبلاگ می‌نویسم؟ و شماره‌ی ۲ در جواب چرا وبلاگ می‌خوانم؟

الان باس کسی رو‌ دعوت کنم؟ وبلاگایی که می‌خونم و‌ دوست دارم دعوتشون کنم سکرت هستن عمومن و‌ من هم تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نشده و عمومیشون نخواهم کرد. کات!

پ‌ن: و من الله توفیق، عیدتونم مبارک!

  • احسان

با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست / تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

 ای وای بر آن گوش که بس نغمه‌ی این نای / بشنید و نشد آگه از اندیشه‌ی نایی

 افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع / در آینه‌ات دید و ندانست کجایی

 آواز بلندی تو و کس نشنودت باز / بیرونی ازین پرده‌ی تنگ شنوایی

 در آینه‌بندان پریخانه‌ی چشمم / بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی 

بینی که دری از تو به روی تو گشایند / هر در که براین خانه‌ی آیینه گشایی

  • ۲۱ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۴۴
  • ۳۲۳ نمایش
  • احسان

زوج‌های 43 ساله خنده‌دار هستند، چون مثل زو‌ج‌های مسن رفتار می‌کنند. مثل پدربزرگ مادربزرگ‌ها رفتار می‌کنند چون از حالا مهارت‌های اونا رو کسب کردند. می‌دونید؟‌ اون مدلی که پدربزرگ مادربزرگ‌ها با هم رفتار می‌کنند، این کارها رو از 80 سالگی که شروع نکردند، از وقتی این کارها رو شروع کردند که فهمیدند نمی‌تونند با هم بسازند. با دوتا دوستام بودم، مرده یه عالمه وقت می‌ره پیاده‌روی، ساعت‌ها همین‌جوری راه می‌ره. زنش نمی‌فهمه و می‌گه "همین‌جوری هی راه می‌ره... عجیبه! هی می‌ره... پیاده‌روی‌های طولانیش رو واقعن دوست داره." معلومه که دوست داره، داره همه عمرش رو همین‌جوری ازت فرار می‌کنه، دنبال اینه تا جایی که می‌تونه از کسی که بقیه‌ی عمرشو باید باهاش بگذرونه دوری کنه. و این کارشون مثل پدربزرگ مادربزرگ‌ها می‌مونه، همین‌جور که مادربزرگتون درباره‌ی پدربزرگتون می‌گه "ساعت‌ها تو حیاط پشتی می‌مونه، دیوونه‌ست!" بخاطر اینکه ازت متنفره، خیلی هم ازت متنفره. بیشتر از اونی که دوستت داشته باشه ازت متنفره مادربزرگ. به همین خاطره که هر وقت دهنت باز می‌شه می‌گه "آآآآآه" بعد نگاهشو می‌دوزه به چمن‌های پیاده‌رو [و می‌ره تو خودش و می‌گه] "هااااا... دارم میام."

این چند خط بالا از خلال خطابه‌های لویی سی کی تو سریال "لویی"‌بود و بخاطر جالب شدن این مسئله برام تو چند روز اخیر، حرفشو پیش کشیدم. این خلوت، مقوله‌ی مهم و در عین حال جذابیه. قدیما می‌گفتن هر مسجدی یه مستراح هم می‌خواد. مستراح هم واژه‌ی درخوریه. انگار که بری استراحت.

مثلن وال‌-ای، یه دخمه داشت که چیزایی رو که باهاشون عشق می‌کرد از یه فیلم ویدئویی گرفته تا فندک و گلدونش ریخته بود توش و بعد هر روز کار طاقت‌فرسای آشغال جمع‌کنی می‌رفت تو دخمه‌ش و hello dolly تماشا می‌کرد یا مثلن فرید صباحی که می‌رفت پشت بوم و تو قفسش می‌نشست.
دیگه... جک هارپر تو فیلم فراموشی (Oblivion) که همین دیروز دیدمش. جک هارپر و پارتنرش (همکارش) انگار تنها انسان‌های روی زمین هستن و موندن که یه سری پاکسازی انجام بدن (آشغال جمع‌کنی) بعنوان مأموریتشون و برن تایتان زندگیشونو ادامه بدن. هارپر هم برای خودش یه "جا" داره. بی اینکه بذاره لو بره، تو اون زمین مخروبه یه دره سرسبز کنار جوی آب و ماهی دریا پیدا کرده، همراهش یه کلبه و گرامافون و صفحه‌های موسیقی راک شصت و هفتادی و...
یکی دیگه که فرانک آندوودِ خانه‌ی پوشالی و اون جیگرکی که احتمالن تو یجایی شبیه "میدون راهَن" واشنگتن واقع شده و چند وقت یک‌بار بهش سر می‌زنه و گوشتِ دنده‌ی خوک می‌زنه به بدن و فارغ از دنیا و مافیها، نقشه‌ می‌کشه که چطور بابای خلق‌الله رو در بیاره.
گل سرسبدشون اما ناتانائیل فیشره تو سریال سیکس فیت آندر، با بازیِ خواستنیِ ریچارد جنکینز. ناتانائیل که صاحب اون کسب و کارِ کفن و دفنه‌ (آشغال جمع‌کنی) همون قسمت اول می‌میره و پسرش نِیت چند قسمت بعد که دوره افتاده برای شناخت بیشتر بابای فقیدش، می‌رسه به اتاقی پسِ یک رستوران که باباش پیشترها بابت حق و حساب کار از صاحب رستوران گرفته بود. نیت بعد از کمی پرس و جو از صاحب رستوران و وقتی تو اتاق تنها می‌شه و گوشه و کنار و وسایل توش - از جمله گرامافون- رو می‌بینه، دور می‌ایسته و باباش رو تو اتاق تصور می‌کنه که اونجا رو مکان کرده و توش مشغول عیاشیه. بعد هم تو همون عوالمِ چِتی، می‌شینه روبروی ناتانائیل، یه جوینت با هم می‌کشن و در باب مفاهیم کلان زندگی گپ می‌زنن (کاری که بارها تو طول سریال تکرار می‌شه)

پ ن1:‌ بهتره کمی در مفاهیم زن و مرد در زندگی دقیق شد. در کل چیز خوبیه.

پ ن2: داشتن خلوت، کار سختی نیست، یک جای آروم گوشه‌ی یک ایستگاه مترو هم می‌تونه خلوتِ مرد باشه.

پ ن3: پرویز دیوان بیگی یه دیالوگی داشت تو فیلم افخمی...

پ ن4: مراقب خوبی‌هاتون باشید (خخخخخ)

Journey to the Center of the Mind

  • احسان

ذکر روز

۱۰
اسفند

ذکر

تو فارغ از وفور سایه‌هایی

تو فارغ از وفور سایه‌هایی

تو فارغ از وفور سایه‌هایی...

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۱۰ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۳۵
  • ۳۳۷ نمایش
  • احسان

Truth is stranger than fiction, but it is because Fiction is obliged to stick to possibilities; Truth isn't.

میشیما در معبد طلایی می‌گوید: «... چیزی که به رفتار ما نسبت به زندگی معنا می‌دهد، وفاداری به لحظه‌ای خاص است و تلاش ما برای جاودان ساختن آن لحظه...» هر اقدامی که در زندگی می‌کنیم از یک الهام و شهود آنی و ناملموس نشأت می‌گیرد. بنیاد وجودی هر پدیده‌ای در کمتر از یک ثانیه شکل گرفته است. بودایی‌ها این لحظه‌ها را که در آنها ناخودآگاه انسان ناگهان چیزی را می‌بیند ساتوری می‌نامند. به محض اینکه این حس مانند جرقه‌ای ناگهانی بوجود آمد و از میان رفت، از آن پس کورکورانه بدنبال باز پس آوردن آن هستیم. می‌خواهیم این احساس گمشده را دوباره در خود برانگیزانیم. روزها این‌گونه در میان این جست‌و‌جوی کورکورانه می‌گذرند...

در جنگل‌های سیبری - سیلون تسون 

la petite fille de la mer

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۱ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۴۱
  • ۳۷۵ نمایش
  • احسان

اخیرن یجایی خوندم که یکی از علایم بلوغ در اومدن از بازی در نقش قربانیه. کم کم عقب رفتم تا پیدا کنم لذت بازی کردن در نقش قربانی چی می‌تونه باشه. فارغ از این حس و نتیجه‌ی اولیه‌ی باسمه‌ایِ جلب ترحم و نیاز به محبتِ هرچند ذلت‌مند دیگران، شاید پسِ قضیه این باشه که ایفای نقش قربانی تو دل خودش یجور حال فنا داره، که یعنی انگار منِ ایفاگر نقش قربانی دارم راستی راستی قربانی می‌شم، دارم تو خون خودم لیز می‌خورم، شاید یه چیزی شبیه اون نشئگی بعد از رفتن حجم زیاد خون باشه که میاد سراغ بازیگرِ نقش قربانی. اما چی شد که اون بابا گفت بیرون جستن از نقش قربانی از نشونه‌های بلوغه؟ بازم یه جواب دم دستی موجوده که می‌گه هر کی نقش قربانی رو نپذیره در جا نمی‌زنه و پیش‌رونده‌ست و این حرفا.

یه دید دیگه اما اینه که در تقابل با نپذیرفتن نقش قربانی، پذیرفتن نقش قربانی‌کنندست. حالا که قبول نکردی قربانی بشی، آستین بالا بزن و قربانی کن. یه پله برو بالاتر، خودت رو قربانی کن، کنده شو از این همبونه‌ی کرم و کثافت و مرض. یه تیر و دو نشان. بمیر و بمیران.

عمری گشته بودم و گفته بودم زهر باید خورد و انگارید قند؛ بعد نگاهی انداختم به حال خودم دیدم که... کو؟ کجاس؟ دیدم نشستم به خوردنِ - حالا نه قند و انگاریدنِ زهر ولی لااقل - زهر و انگاریدنِ زهر‌. دیدم نشستم به دیدن زشت و انگاریدنِ همان زشت! پس کو خوب انگاری‌ت؟ تو فیلم زندگی و دیگر هیچِ کیارستمی یه پیرمرده هست که به یکی همچین چیزی می‌گه: فیلم خوب باید منو از اینی که هستم زیباتر نشون بده، اگه زشت‌تر نشون بده یا همین رو نشون بده بدرد نمی‌خوره.

حالا این چه ربطی داشت به قربانی؟ وقتی نگاه می‌کنم به تصویری که از اون آدم بالغ شده‌ی خارج از نقش قربانی دارم، یه لبخند پهن ازش میاد به چشمم. یه آدم قدبلند، لبخند به لب، پاهاش توی گل، اما سرش روشن و بر فراز، تر و تمیز، انگار داره با نگاهش می‌گه: مـــــــی‌دونم، می‌دونم که پام تو لجنه، می‌دونم که اون پایین تاریکه، اما این صورت روشن رو ببین، این اجرِ نترسیدن از اون لجن‌گردیه. اون لجن هم چیزی نیست جز تیکه پاره‌های خودش. انگار که از دل لجن گذر کرده باشه تا برسه به این لبخند. ذکر زیر لب هم اینه که گر بر سر نفس خود امیری مردی گر بر سر نفس خود امیری مردی گر بر سر نفس خود امیری مردی گر بر سر نفس خود امیری مردی...

Visions

  • احسان

قرار شد عصر بریم سینما در معیت آقای کا. خلاصه رفتم اما برای اوشون مشکلی پیش اومد و نتونستیم بهم ملحق بشیم و تنا تنا فیلمو دیدم، فیلم بدون مرز. یجاهاییش خوب بود اما حس خودبرتربینی داشت و اینکه شاید خیال می‌کرد کلید همه مشکلات عالم تو جیبشه. انگاری آمریکا و عراق و ایران رو مدل‌سازی کرده بود تو سه تا کرکتر، یدونه بچه هم اون وسط بود که لابد... نمدونم والا.
بعد فیلم راه افتادم از وسط پارک ملت به سمت ولی‌عصر و ایستگای اتوبوس و تجریش. رفتم یجا یچی بخورم، نمدونم چرا سر میز که نشسته بودم صدای همه میزا تو گوشم بود، یه میز بود که دو تا زن بودن و سه تا پسربچه، گویا زنا با هم خواهر بودن و اونا هم بچه‌هاشون. خواهر بزرگتر رو به بچه‌ها گفت خب... خوش گذشت؟ یکیشون لب باز کرد که البته شما قول دادید از 5 تا 8 بریم بیرون، وقتی رسیدیم 5 و 20 دیقه بود. بعد هم بچه‌ها آروم یه شعر خوندن در این باره که چرا اون مرد حسابی غذاشونو نمیاره پس؟ از یکی از میزای پشتی صدای یه مرد جاافتاده میومد که می‌گفت: باز خوب شد مریم زیر منت اونا نرفت، اینم شما بذار بحساب کم‌توجهی‌های اخیر و می‌خوام که بهت خوش بگذره، برگشتم نگاشون کردم، یه مرد و زن میان‌سال بودن و عینک مرده هم بند داشت. میز دقیقن پشتم از صداشون پیدا بود یه زوج جوونن، مرده اصلن حرف نمی‌زد، فقط صدای اهممم و احتمالن تأییداش میومد، زنه اما ناراحت بود که به پیشنهاد اون اومدن اونجا و نمدونه چرا این بار مرغش انگار یه بویی داره، حتمن از روغنشه.
مشغول صداها بودم که دیدم بیشتر غذامو خوردم و مرغ منم انگار بو داره. ماءالشعیرمو برداشتم تا رسیدن به پارکینگ بخورم. دم پل هوایی میدون تجریش هم مثل اکثر اوقات یه نوازنده مشغول نوازندگی بود. تجریش دیگه تجریش نمی‌شه برام. به سرتاپاش لبخند می‌زنم، بعد اخم می‌کنم، اخم یهویی، بعد آسمونو نگاه می‌کنم، می‌گم اف بر تو تجریش جان، دیگر به چه کار آیی؟ لیاقتت همینه بیام تو سرمای پیاده‌روت دست تو جیب و زنخدان به جیب فرو برده راه برم، ماءالشعیر بخورم و به روت آروغ بزنم، عین حسین‌آقا که به کل تهران آروغ می‌زد، بعدم بزنم زیر همه تعریفایی که ازت کردم، که تجریش ما نمونه‌ست، امامزاده صالحش اله، بازارش بله و... نخیر، از همین تریبون اعلام می‌کنم دیگه همشون برام از حیز انتفاع ساقطن، والا...

چه خوشبخت بودیم هیهات.

  • احسان