Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino

کش رفتن و به‌ عاریت گرفتن و ادغام تکه‌های ناجویده، و جعل نتیجه‌های ناوارد جبران حفره‌‌ی خلاءها نیست

Kino
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

جمعه ۲۵ شهریور

صبح هنوز گیج بودم که صدام کردن و پا شدم نماز خوندم و بابا رسوندم دم تاکسی ها تا  برم تجریش سر قرار با محمدرضا و دیگه برای آخرین بار به قصد دانشگاه شیراز راهی شیراز بشیم با هم. نور خوبی تو آسمون بود، نور برام خیلی مهمه، خیلی از خاطرات خوب و بدم با نور نسبت مستقیم داشتن و دارن. یه نوری شبیه نور یه عکس که از فینچر تو پشت صحنه سوشال نتورک دیدم.

تاکسی فقط من و یه سرباز رو داشت و راه افتاد بلکه تو راه مسافر گیر بیاره و بره. دو نفر دیگه هم تو راه جور شدن و رفتیم، از اتوبان هم رفتیم. من همه ش نگران بودم که نکنه دیر برسم و اون علافم بشه و حدود 7 میدون قدس بودم دیگه ، همین که کوله بدوش از قدس به سمت تجریش راه میرفتم تو این فکر بودم که تو این سه روز یعنی 4شنبه و 5شنبه  و جمعه هی کارم به این تیکه راه  افتاده، 4شنبه شب برام جهنم بود، تو راه برگشت از سینماتک بود که کیف پولم، معادل تمام مدارک شناساییم بجز شناسنامه تو مترو گم شد و من در بدر دنبال یجا برای کپی کردن سند ماشین بودم که بابام واسه درآوردن ماشین از پارکینگ شهرداری برام آورده بود و جایی رو پیدا نمی کردم. 5شنبه صبح اومده بودم اونجا که از سند و کارت ملی کپی بگیرم و بدم به مسئول پارکینگ و از همون دور و بر هم یه فالوده بستنی خریدم و بزور داشتم میخوردم تا مامانم از کلاس برگرده و با هم بریم خونه و حالا  جمعه صبح دارم از بین مغازه های بسته رد میشم و تک تک کوهنوردای بیشتر جوون هم دارن از کوه برمیگردن و این سوال بازم تو سرم میاد که واقعن چقدر انرژی دارن اینا؟!

 رسیدم تجریش،یه کلوچه و آبمیوه شاید بتونه جمعم کنه تا چند ساعت چون اون وقت صبح دلم نیومد از مامان صبحونه بخوام دیگه. نشستم رو یکی از این صندلی های دور میدون و بغل صف مینی بوس هایی که داد میزدن " اِسسسستادیوم" خوردنی ها تموم شد و کوهنوردهای از راه رسیده بیشتر و بیشتر میشدن و راهی های استادیوم هم همینطور. خبری از محمدرضا نیست. حدود 8 از راه میرسه و میریم از ولیعصر به سمت چمران، یه زنگ به ایمان میزنم که مطمئن بشم نمیاد، نمیاد! تنها خبر هیجان انگیز صبح خوندن خبر برگزاری یه سری جلسات ژانرشناسی با حضور حسن حسینی تو فرهنگسرای ارسبارانه.

تا اصفهان ایست نداریم و اونجا بنزین میزنیم و دوباره قدم در راه. چرا هیچ رستوران سرراهی نداره اینجا؟ با اتوبوس که میرفتیم اینطور نبود، پر بود از رستوران. یجا از سر گشنگی می ایستیم تا فعلن یه چیپسی چیزی بخوریم.

یه نکته ای اینکه حومه اصفهان یجای خیلی بزرگ و بی در و پیکر و نامعلومیه! اینو تو این سفر متوجه شدیم که البته داستان هم داره.

تو ماشین هم سی دی سلکشن من طرفدار نداره و با اینکه حدود یه ساعتی پلی میشه ولی بهش میگم راحت باش مال خودتو بذار و خلاصه نیما علامه و روزبه نمیدونم چی چی هی میخونن هی میخونن...

هدفونمو کم کم در میارم و بلکفیلد میکنم تو گوش و میخوابم،صدای استیون ویلسون هم هر از چندگاهی تو گوشم میاد که but you’re always on the run یا اینکه don’t you forget what I’ve told you so many years ... و خواب مرا می برد.

می بینم ایستادیم و یه زن خیلی خسته با بچه ش داره میزنه به شیشه و کمک میخواد، هنوز گیج میزنم. رفیقمون رفته دستشویی و پشت پیرهنم هم خیسه. میام بیرون و یه بادی میخورم و یه آبی میزنم و باز تو راهیم.

دور و بر سعادت شهر که میشیم سبک کوه های منطقه آشنا میشه و معلوم میشه داریم به شیراز نزدیک می شیم، اگه شیراز رفته باشید میگیرید چی میگم. اولین اس امس دربی هم بهم میرسه و تنها یار من در دربی نوشته که  “ :-(  Na khiabani!!!  “و همگی خوشحال میشیم!

من دارم هنوز بلکفیلد گوش میدم که میبینم یکی داره وسط جاده پروانه میزنه، محمدرضا یه چیزی زیر لب میگه و میزنه کنار، بقول خودش شاخ میره جلو و طرف رو قانع میکنه که جریمه ننویسه....یا خدا! موفق شد!!! پس چرا من هیچ وقت موفق نمیشم؟!

خورشید خیلی پایین اومده نزدیک باجگاه شدیم و تصمیم میگیریم یه زنگ به عطا بزنیم محض کرم ریختن که از تفریحات رایج ماست اونجا، بهش میگم واسه شب جا داری بیام پیشت؟ مکث میکنه و چند تا جا از خونه های بچه ها رو پیشنهاد میده و وقتی میگم میخوام بیام خوابگاه پیش خودت میگه من خودم اینجا تلپم و همزمان داره دنبال گزینه های بعدی میگرده  و من ناامیدانه بهش میگم که روش حساب باز کرده بودم! محمدرضا هم بغلم داره مثل مرد هر هر میخنده...

میرسیم دم دروازه قرآن و به عموم زنگ میزنم تا آدرس خونشونو بگیرم و زود پیادم کنه که به دقیقه 15 دربی برسه بیچاره.

از دور با دست تکون دادن های حسن عمو میرم سمتش و روبوسی ( روبوسی دوتا آشنا تو یه شهر غریب خیلی حس خوبی داره آدم دوست داره کشش بده ) و با هم میریم سمت خونشون، خودش می ایسته و به منم میگه وایسا، میگه لیلی با من است رو دیدی؟ میگم خب، میگه فکر میکنی کدوم خونه ی ماست و شروع میکنم حدس زدن، پیدا میکنم و  میریم تو، این عمو و زن عموم از فامیلای مورد علاقه م هستند.

مشغول شستن دست بودم که این مردک مجیدی گل زد! چند وقتی هست فوتبال که میبینم گل ها رو از دست  میدم. پذیرایی ها شروع میشه، جالبه نه شیراز عمویی شده نه عمو شیرازی، هنوز وقت میخوان تا ممزوج  بشن. پرسپولیس داره بد بازی میکنه.

یه ذره به عادت این چند وقت که عمو اومده شیراز، مثل هرباری که همو میبینیم شروع میکنیم از شیراز و مشترکات و حس و حال و حافظیه و ... حرف میزنیم. بعد از بازی همینطور اس امسه که میاد و دارن ذوق میکنن و کری میخونن. منم که بعد از پنالتی محمد نوری دیگه شل شده بودم برام فرقی نداشت.شام رو که خوردیم دیدم دارم پهن میشم، حالا روم هم نمیشه تابلو رفتار کنم و چشمامو بمالم!

می خوابم!

 

شنبه ۲۶ شهریور

صبح گوشیو که روشن میکنم میبینم بازم خبر رویت ستاره سهیل تو آسمون رو دیر گرفتم و مثل دیشب از دستش دادم، یه اس امس دیگه میاد که برق از سرم می پرونه، داداشم خبر میده که کیفم پیدا شد! چند دقیقه بعد مامان زنگ می زنه و می بینم آره، راسته.

بعد از صبحونه ی زن عمو راه افتادم سمت ساختمون آموزش دانشگاه. عمو سویچ ماشین رو گذاشته بود تا با ماشین برم، ولی اول بدلیل نبودن گواهینامه م و بعدن خب بدلیل تعارف ورش نداشتم و خودم رفتم؛ یکی از آرزوهای دم دستیم ماشین روندن تو شیراز بوده البته که این بار هم نشد!

مستقیم رفتم فِلکه گازو و از اونجا سمت خیابون ساحلی ( وجه تسمیه این عبارت "ساحلی" هم خیلی جالبه ) و اداره آموزش. زیاد کشش ندم چون اونا هم زیاد کشش ندادند و در کمال تعجب کارم خیلی زود راه افتاد و فقط موند واریز 882 چوق ناقابل برای کنده شدن از دانشگاه شیراز واسه همیشه.

بعد هم تلفنی با اون عزیزی که کیفمو پیدا کرده بود حرف زدم و اونم از این همه حجم تشکر من بهت زده شده بود و فقط میگفت " خواهش می کنم " و یه جعبه شیرینی گرفتم و رفتم خونه علیرضا. علیرضا نبود و رفته  بود سرکار و محمدرضا خونه ش بود. چند دقیقه ای اونجا بودیم و با ایکس باکس استاد کلی حرکات جلف انجام دادیم که امیدوارم شیر نشده باشه!

ظهر زود رسیدم بخونه عمو و هنوز زن عمو نرسیده بود. منتظر نشستم و "علی کوچیکه " خسروشکیبایی مرحوم رو گوش دادم که میخوند " راه  آب بود و غل غل آب، علی کوچیکه و حوض پر آب " یه ساعتی اونجا بودم و یه دوری زدم تا اومدن.

بعد از ناهار رفتم سر لپ تاپ...عمو دیر اومد و منم تا عصر تو اتاق بودم و Marillion گوش می دادم که آلبوم Brave ازشون خیلی چیز خوبیه. گذشت.

قبل از غروب دختر عموی ساکت و در عین حال غرغرو بهونه پارک گرفت و عمو ورش داشت که بره بیرون و منم باهاشون رفتم. تو پارک نشسته بودیم و منتظر که بچه بازیشو بکنه عموم یه سری از افتخاری قدیمی هاشو رو کرد و یادم انداخت که اولین بار نیلوفرانه رو اون برام گذاشت و خودشم اون زمانا یه میکروفون داشت و صداشو ضبط میکرد و همه هم توافق داشتیم که صدای خوبی داره.

تو ماشین براش " پاسبان حرم دل " که از صالح گرفته بودم رو گذاشتم و " قیژک کولی" و بهونه شد تا از شجریان بگه که اومده بوده تلویزیون و قضیه خوندن واسه فیلم حاتمی رو تعریف کرده...رسیدیم خونه و کتلت زدیم به بدن و آلبوم هفت سین اصفهانی رو ازش گرفتم که چقدر هم خوب بود، اولش میخوند که دل از ما  برد و روی از ما نهان کرد...

فردا قراره از عصر با بچه ها برم بیرون و حافظیه ای بریم و هادی رو یاد کنم اونجا (هادی حواسم هستا )

یکشنبه ۲۷ شهریور

صبح رفتم پول رو واریز کردم و مدارک دبیرستانم آزاد شد و راهمو کشیدم رفتم. دلم نیومد از راه کوتاه برگردم. خیابون ساحلی رو تا فلکه علم (میدون دانشجو) رفتم و بغل باغ ارم تو بلوار دانشجو رو گرفتم و رفتم تا میدون ارم و بازم از بغل اون یکی ضلع باغ ارم پیاده رفتم پایین تا فِلکه گازو  و تو کل مسیر کلی قربون صدقه ی شیراز رفتم و دلتنگ شدم از همونجا.

از اونجا سوار تاکسی شدم تا میدون اطلسی. دیروز داشتم به زن عموم میگفتم که بیشتر راننده تاکسی های شیرازی که باهاشون هم کلام شدم وسط حرفاشون بعد از اینکه متوجه میشن من بچه تهرانم، میگن که اونا هم چند سال تهران بودن! این رفیقمون که تا اطلسی باهاش رفتم آخرین این راننده ها بود، وقتی فهمید تهرانیم گفت " من پوووونزده ساااالِ تمام تهران بودم. هفت تیر بودم ، امام حسین بودم، تمام کوچه پس کوچه هاشم بلدم! "

اون فالوده فروشی که عادتم بود ازش فالوده بگیرم و برم حافظیه بسته بود و از یجای دیگه گرفتم و رفتم.

روز – خارجی – زیارتگه رندان جهان

فالوده بدست میرم تو و آروم آروم قدم میزنم. بیشتر جمعیت دور و برم مسافر هستند و دوربین بدست. تا چند قدم هم جلو میرم یه دختره با سرعت زیاد میاد سمتم و میخواد که ازش عکس بگیرم و گویا عجله هم داره. میرم بالای قبر لسان الغیب و دودستی بهش میچسبم و بعد از اون مثل همیشه میرم کنج و به یکی از اون ستون ها تکیه میدم. یه فال هم برای یه دوست میگیرم. بیا و کشتی ما در شط شراب انداز، زود یاد نامجو افتادم تو مستند سامان سالور!

تربت

حافظ کار خودشو این بار هم میکنه و با حال شوخ و شنگ میرم بیرون.

برای ظهر پیش عمو و زن عمو هستم و تا عصر که قراره با بچه ها بیرم بیرون برای شام میخوابم. قرار بود تو میدون نمازی همدیگرو ببینیم ولی دست آخر تو خیابون ساحلی منو سوار می کنن و بازم مثل روزهای خوابگاه نشینی نظرسنجی شروع میشه که کجا بریم حالا برای شام! علیرضا هم هست و تصمیم نهایی پیشنهادیه که اون میده، پیتزا ژابیژ.

 اونجا هم از هر دری حرف پیش اومد و گذشت و دم خونه عمو پیاده شدم تا برم پایانه کاراندیش و راه بیفتم. خبر خوب اینکه اتوبوس اسکانیاست و نه مثلن ولوو و خبر خوب دیگه که بعدن فهمیدم اینکه قراره فیلم "نفوذی" تو ماشین پخش بشه که خب حداقل دافعه برانگیز نیست و منم ندیدمش. بعد از فیلم هدفونم رو درمیارم و متکی میشم بذخیره ی موسیقی م تا تهران.

 

پ ن : شیرازی های عزیز، خیلی دوستتون دارم و به امید دیدار!

  • احسان

Sweet Inferno

۲۴
مرداد

معنویت حقیقی که اثر هنری بارزترین تجسم آن است فقط از درون عذاب، از درون له شدن روح و تناقضات روح، از طریق آگاهی به تعلق به دوزخ به وجود می آید. یعنی در واقع روح سویه ای است از آگاهی جسم به اینکه به دوزخ تعلق دارد و در این دوزخ تکه و پاره می شود و خود روح حاصل تجربه‌ی تناقضات این وجودجسمانی است.

...

روح اصلن چیزی جز تجربه ی این عذاب نیست. آن هم بدون هیچ خاطره ای از یک زندگی ماقبل عذاب و بدون هیچ تصوری از آینده ای که قرار است به بهشت و رستگاری و به رهایی کام از تنش، تناقض، نفی و عذاب بیانجامد. روح و معنوی شدن یعنی همین عذاب بدون بهشت قبل و بعدش. بقول هگل روح همان عنصر منفی و نفی کننده ی همه چیز است. همان نیستی که با نفوذ به بطن هستی بدان تعین می‌بخشد. یا بعبارت بهتر همان سویه ی منفی هستی که با نفی خود، با تبدیل شدن به دیگری، با تبدیل شدن به جسم، به خود واقعیت می بخشد. روح و روحانیت با هبوط آغاز می شود و ادامه می یابد و از همین روست که شیطان گوته می‌گوید: من آن روحم که همه چیز را نفی می کند. روح یعنی همین عذاب جسمانی و هرگز نمی‌تواند خودش را از جسم جدا بکند. برای این که هر نوع جداکردنی در حکم رهایی و استقلال روح و رسیدن به بهشت عدم تناقض است. در حالی که روح فقط در تجربه‌ی تناقض و دوزخ وجود دارد.

اثر هنری این را می پذیرد. آدمیان همگی کافکا نیستند که بتوانند زندگی در یک دوزخ بدون بهشت قبل و بعدش را بپذیرند، ولی آثار هنری می پذیرند. آثار هنری به شیء وارگی، به از خود بیگانگی، به تبدیل شدن به کالا و به له و لورده شدن کامل در جامعه‌ی بورژوایی تن می سپارند و دقیقن چون به طور آگاهانه به دوزخ و تعلق خودشان به دوزخ تن می‌سپارند، به نوعی نشانه های حقیقی رهایی بدل می‌شوند.

مرادفرهادپور - بادهای غربی

  • احسان

روان

۰۶
مرداد

بدترین قسمتش اینه که با گذشت زمان دارم اون رو فراموش می کنم
باید خیلی بخودم فشار بیارم تا تمام روز اون رو بیاد بیارم
شب و روز
هر روز
روزی که کشتنش، لیلیانا برام چای با لیمو درست کرده بود
شنیده بود تمام شب رو سرفه می کنم
و گفتش که این برام خوبه
همه این چیزای احمقانه رو بیاد میارم
بعد شک شروع میشه و نمی تونم بیاد بیارم که اون لیمو بود یا چای با عسل
و نمی دونم که این خودش یه خاطره بوده یا یه خاطره از یه خاطره ی دیگه

  • احسان

دیشب بالأخره موسیقی متن فیلم چانگکینگ اکسپرس رسید دستم (دانلود) و همون اول از همه افتادم دنبال اون قطعه ای که پلیس شماره 223 و بریجیت لین وقتی تو ی کافه همدیگرو میبینن داره پخش میشه، همونجایی که پلیس داره سعی می کنه به یه زبونی با زن حرف بزنه...خوشبختانه زود هم پیدا شد و متأسفانه مثل هر قطعه ی محبوب دیگه ای نمی تونم از شنیدنشدست بردارم، اونقدر گوشش می دم تا نابودش کنم!وقتی رفتم بخوابم ناخودآگاه به این فکر افتادم که اگه یه روز این دنیا بخواد نابود بشه به اونمأموری که اومده نابودش کنه چی بگیم،چه  دلیلی بیاریم که منصرف بشه، دست کم یه مهلت بده؟ (البته شاید خیلی هم ناخودآگاه نباشه و بدلیل آلبومی باشه که دیشب گرفتم) زود یاد همین موسیقی جز کافه ای افتادم، یاد کاپرا افتادم، دیدم خوبه بهش "چه زندگی محشری" رو نشون بدیم، اگه همون اول عاشق بدفورد فالز و جرج بیلی ما نشد ادامه می دیم، اگه سر اون صحنه بعد از پریدن همه توی آب مشکلش حل نشد ادامه می دیم، اگه اون صحنه ی سنگ به شیشه زدن جرج و مری رو دید و بی خیال نشد ادامه می دیم،اگه تو پایان فیلم عاشق همه چی نشد و بازم خواست تصمیمشو عملی کنه دیگه بنظرتون چی می تونه جلوشو بگیره؟ موسیقی جز کافه ای باشه و یه کریسمس برفی هم باشه و بدفوردفالز هم باشه آدم دیگه چی می خواد آخه؟

  • احسان

ورود گندالف...

۲۹
ارديبهشت

میخواستم مثل یکی از پست های سال قبل این بار هم یه لیست Most Played بذارم با لینک دانلود ولی بی خیال شدم فعلن و میخوام از یه کار جاودان اینجا بنویسم.
اسم این کار هست .... اسمشو آخر مطلبم می نویسم، شما هم همون آخر بخونیدش!
این کار مال گروهی ِ ب نام Mogwai که اگه موسیقی پست راک دوست داشته باشید اسمشو زیاد شنیدید. این گروه اسکاتلندی سال 1995 تشکیل شده و تا بحال 7 تا آلبوم استودیویی بیرون داده که من دو تا از این آلبوم ها رو شنیدم. نکته ی جالب کارشون علاوه بر موسیقی فوق العاده شون اینه که تو زمینه ی موسیقی فیلم هم کارهایی کردن. اونا موسیقی مستند "زیدان : پرتره ی قرن" رو ساختن و با کلینت منسل تو ساخت موسیقی متن فیلم "چشمه" درن آرونوفسکی مشارکت داشتن ( کسایی که موسیقی متن چشمه رو شنیدن می دونن این چه اعتباری برای اونا می تونه داشته باشه! )
این مقدمه رو گفتم و حالا برسم به قطعه ی موسیقی مورد نظرم. این موسیقی، یه اثر بی کلام و اتمسفریک محسوب میشه. از آغاز ِ کار کم کم ریتم معمولی و تکراری دستمون میاد و آروم شروع می کنه از آهستگی به یه سرعت نسبیِ بیشتر رسیدن. تو پس زمینه ی ملودی اصلی هم افکت هایی که برای حجم دادن به  کار هستن و شبیه صداهای محیطی و باد بگوش می رسن، شنیده میشن. این یک سوم آغازی رو در بر می گیره. تو یک سوم میانی کم کم اون صداهای پس زمینه به سطح صدای اصلی می رسن و انگار جنگی بینشون در می گیره و تو کشاکش هستن و تا بخودمون میایم می بینیم که داریم یه سری صدای -شاید بشه گفت- ترسناک و حجیم رو می شنویم و هر لحظه هم این صداها دارن اوج می گیرن و انگار حامل خبر خوشی هم نباید باشن و انتظار یه فاجعه رو می کشیم. این صداها تمومی ندارن و هیچ جور فکر رهایی رو نمیشه بهشون نسبت داد. ما توی سیاهی گیر افتادیم ولی درست در لحظه ای که فکرشو نمی کنیم....
ناگهان صدای ملودی اصلی کار - که اگه جدا بهش گوش بدیم شاید خیلی هم نرم و لطیف نباشه - مثل یک لالایی گوش نواز - درست حسی مثل اون جعهبه های موسیقی که بالای سر بچه ها میذارن - این تیرگی ها رو کنار می زنه و انگار تو اون نبرد پیروز میشه. توی دنیای موسیقی خیلی کم شده که این تقابل رو به این زیبایی ببینم و اینقدر ملموس و ساده ( تو مثل که اشکالی نداره ولی نمونه ی خیلی ابتدایی ش برای من کنار ِ هم قرار گرفتنِ صدای محسن چاوشی و محسن یگانه تو یکی از اون کارهای ابتدایی و بدون مجوزشون بود! )
لذت این موسیقی وقتی چند چندان(!) میشه که بیاید این لحظه رو که تمامِ قبل و بعدش در حکم بستر برای بهتر شنیده شدنش هستن، با تصاویر سینمایی که تو ذهن داریم قرینه سازی کنیم. اینو میشه بذارید رو تصاویر نبرد نهایی فیلم ارباب حلقه ها وقتی فرودو حلقه رو به آتش می اندازه و همه چشم دوختن به سائورون و سرنگون شدنش. یا باز از همین فیلم، سکانس رسیدن گندالف به نبرد هلمز دیپ و همزمانی ش با طلوع آفتاب که قولش رو داده بود. یاد این قول معروف افتادم که همیشه تاریک ترین زمان ِ شب قبل از طلوع آفتاب ه.
بشنوید قطعه ی I'm Jim Morrison I'm Dead از گروه موگ وای!

  • احسان

Body

۱۸
ارديبهشت
My body is a cage
That keeps me from dancing with the one I love

  • احسان

فعلن

۲۲
فروردين
یه مدتی نیستم و میخوام سر نزنم. دوستان دعا کنیم هم دیگه رو. مراقب خودتون باشید.برمیگردم


  • احسان

خوب ها

۲۸
اسفند

اول از همه آرزو می کنم همه تون سال خوبی داشته باشید و یه لعنتی هم میفرستم ب خاندان نحس سعودی و هرچی پادشاهی که تو این دور و بر هست و آرزوی التیام زخم های مردم دنیا تو سالی که گذشت، از لیبی و تونس و مصر و بحرین و یمن تا ژاپن.


The Social Network

خب این آخرین شاهکار استاد، بنظرم بهترین بود برای سالی که گذشت.خیلی تلاش کردم تا براش چیزی بنویسم ولی نتونستم. کوچک کردن دنیا برای بقیه برای بزرگ کردن دنیای خودت!


The Ghost Writerنمیدونم چرا اینقدر قدرندیده موند این فیلم.خیلی خیلی خوب بود و از دام مهلک فیلم هایی که سراغ سیاستمدارای واقعی معاصر میرن بسیار عالی جسته بود(دقت کردید این فیلما معمولن چیز خوبی که نمیشن هیچ، از هدف اولیه خودشونم باز می مونن) یه BMW X6 که تنها پارک شده و داره فلشر میزنه رو تصور کنید


The Americanتا مدتها بعد از اومدنش ندیدمش، یعنی فکر نمیکردم چیز خوبی باشه.از دوستان تعریفشو شنیدم و دیدمش. غافلگیر شدم از بس با تمام ارجاع هایی که داشت اصیل بود، کلونی با اینکه خیلی اخمو شده تو این فیلم ولی حضور ویولانته پالاچیدو تمام غم ها و غصه ها رو پاک میکنه! به مکان ها باید توجه کرد تو این فیلم یعنی اون دوتا دهکده و تفاوت هاشون و جاده ها و اون جای دنج  برای تست اسلحه و نگاه های آدم ها و خلاصه همه چی توش قابل توجهه.


True Gritسهل و ممتنع. سهل و ممتنع. سهل و ممتنع. سهل و ممتنع. سهل و ممتنع. خیلی سهل و ممتنع.


Toy Story 3این خیلی خوب بود. دیگه وودی و باز و آقای سیب زمینی و عیالش و جسی و بولزآی و سرباز ها و اون سگ فنری و دایناسور و خوکه و...اندی و بقیه، به خاطره جمعی ما پیوستن، همه نگران میشیم از نگرانی اونا. وقتی اون خرس صورتی احمق بهشون گفت : بگید صاحبتون بیاد نجاتتون بده بیشتر از اون زمانی که عصا بدست بود تجسم شیطان بود برای من. تقابل گفتمان وظیفه با گفتمان حق. خلاصه انجیل بروایت پیکسار!


Shutter Islandبا اینکه بین فیلم های اسکورسیزی جای مطلوبی براش قائل نیستم ولی نمیشه خودمو به اون راه بزنم و نادیده بگیرمش.اپرای سنگین مارتین اسکورسیزی که کاش ربطش نمی داد به داستان یهودی سوزی و داخائو و اینجور حرفا که آدم فکر نکنه یه وقت چرا همه جا باید این تم رو تحمل کنه!

The Girl With Dragon Tattoنسخه اصلی و سوئدی که فکر میکنم تو سال 2010 تو خارج از سوئد اکران شد. فراتر از انتظار بود برام. تریلر ژورنالیستی که یه معمای چهل ساله قراره توش حل بشه و با وجود زمان طولانی، ریتم بسیار مناسبی داره و می تونید راحت ببینیدش، البته تو حدودن 15 دقیقه پایانی مشکل داره. بالآخره اونقدر خوب هست که فینچر دست گذاشته روش برای بازسازی و رونی مارا هم جای دختر اصلی فیلم داره تو نسخه بازسازی بازی می کنه،اینکه این بود، این بود، حالا فکر کنید اونی که اونه چی بشه!


Winter's Boneیه بار تارانتینو گفت میخواد یه وسترن بسازه تو دوران برده داری و جنوب آمریکا که اون وقت دیگه اسمش میشه Southern ...حالا شده داستان این فیلم، اینم یه وسترن شده با حال و هوای شمال و بهش میگیم Northern. دختری که بار دنیا افتاده رو شونه هاش و درست عین گری کوپر تو high noon یه این در و اون در میزنه تا له نشه ولی هیچ کس نیست. اصل قضیه اینه که دختره هیچ چیزی از دختر بودن تو فیلم نشون نمیده و کاملن مرده برای خودش، همین میشه اصل درخشان فیلم بنظرم.انگار تمام زنانگی در برابر تمام مردانگی قرار گرفته اینجا، ولی زنانگی ای نمیبینیم! نمیدونم درست تونستم حرفمو بگم یا نه.


The Townاکشن خوش ساختی از بن افلک که توش تا خرخره پره از ارجاع و ادای دین به HEAT  ما. بازی جرمی رنر رو توش خیلی پسندیدم، همینطور ربکا هال.


Kick-Assاین از اون دوس داشتنیاست برام.انگار خودم توش زندگی کردم. تفریح خالص. آکنده از LEON

Animal Kingdomیه فیلم گنگستری خانوادگی معاصر خیلی خوب از سینمای استرالیا که میشه درباره ش گفت : درد رشد!


----------------------------------------------------------------------
خیلی فیلم ها رو ندیدم مثل کلام پادشاه و بیوتیفول و کارلوس و بچه ها روبراهند و گودال خرگوش و ولنتاین دپ و ...
در ضمن در مورد قوی سیاه هم مرددم که "آن" بود یا نه، باید بازم ببینمش. و اینکه تلقین نولان هم....نچ!
----------------------------------------------------------------------
موسیقی هایی که تو سال قبل گوش کردم اونقدر زیاد و پراکنده بودن که نمی تونم معرفی کنم ولی این روزا دارم موسیقی فیلم هایی مثل شبکه اجتماعی و قوی سیاه و ارباب حلقه ها:یاران حلقه و oldboy رو با گوش جان نیوش می کنم، ب شما هم بشدت توصیه می کنم. خصوصن...نه، همشون خوبن.

  • احسان

MUSE

۰۶
اسفند

 

دیدید بعضی چیزا هستن اصلن برای آدم الهام بخشن، حالا صدبار هم که طرف حسشون کرده باشه بازم جواب میدن، یعنی کافیه اون موسیقی به گوششون بخوره یا چشمشون به اون نقاشی یا فیلم بیفته یا اون متن رو بخونه یا هر اثر دیگه ای...کلی فکر دور و سرش به پرواز درمیان. گاهی اوقات به این فکر می‌کنم که یه بار هم که شده باید در مورد خود این بنده های خدا حرف زد! معمولن اینا میشن کاتالیزور برای زدن حرفای ”مهم و جدی” ولی من که میگم خودشون اصل کاری هستن.

بارها تو زندگیم به این داستان برخوردم و شاید ازشون هم تو همین بلاگ یا بلاگ قبلیم نوشته باشم ولی نه با این عنوان و اینطور اختصاصی؛ حالا میخوام هر چند وقت یک بار ازشون بنویسم. زیر عنوان MUSE میتونید سراغشونو بگیرین:


(The Forgotten (part two

این اثر گرامی همونطور که میدونید کاریست از استاد جوستریانی. بین جماعت گیتاریست راستش خیلی کشیده نمیشدم سمت ستریانی، کارای پتروچی و اریک کلپتون رو بیشتر ترجیح میدادم ولی یه چندتایی ستریانی هست که بشدت بیمار می کنه آدم رو، اوجشون بنظرم همینه، حالا شما کاری نداشته باشید که چند وقت پیش هم یه کلیپ دیدم برای بزرگداشت مسعودکیمیایی و روی تصاویر زخمی و لت و پار پولادکیمیایی و لیلاحاتمی این آهنگ داشت شنیده میشد!


Albinoni Adagio

اون اجراهای کلاسیک از آداجوی آلبینونی رو بذارید کنار و زود برید یه اجرای گیتار الکتریک ازش بشنوید،

همین! آی کیف میه با این آهنگ ها کوتلاس نگاه کردن، وای الآن خودم قند تو دلم آب شد...


بعضی از نقاشی های ادوارد هاپر رو هم خیلی میخشون میشم، بخصوص این آتومات رو :



  • احسان

سعدی spielberg VS

۲۳
بهمن

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

  • احسان